کد خبر: ۴۰۷۹۴۵
تاریخ انتشار: ۲۴ مرداد ۱۳۹۶ - ۱۷:۴۲
عباس بسیجی 16 ساله با چهره معصوم صدای زیبایی داشت وقتی از حفظ شروع به خواندن دعای کمیل می کرد همه بی اختیار با چهره ملتهب و گریان و دستان به التماس بلند شده با او هم نوا می شدیم.
یار دبستانی من


به گزارش نوید شاهد: آزاده سرافراز میراشرف حسینی از آزادگان استان اردبیل است که پنجم اسفند 1362 در جریان عملیات خیبر به اسارت در آمد و در دوم شهریور ماه 1369 به ایران اسلامی بازگشت وی در ادامه خاطره اش چنین می گوید: هر وقت زمزمه قرائت قرآن را در گوشه ای از آسایشگاه می شنیدیم مشغول انجام هر کاری بودیم گوشهایمان را به سمت او تیز می کردیم. سکوت فضا را پر می کرد، تنها صدای این نوجوان عارف دلسوخته بود که غم دل خیلی از ما را می شست و پاک می ساخت.

رفته رفته صدای عباس بر دل نگهبانان پشت درهای غل و زنجیر شده نیز تاثیر گذاشت. یک روز چند نفر عراقی وارد آسایشگاه شدند و سراغ عباس را گرفتند. عباس جلو رفت و ایستاد. سرباز عراقی به او گفت: "دوست داریم با صدایی که داری برای ما هم آواز بخوانی!" چند بار این جمله را با لحن های مختلف تکرار کرد. عباس مثل همیشه آرام و متین بود. یک دور نگاهی به اطراف و به چشمهایی که به او ذل زده بودند انداخت. همه قیافه ها نشانه "نه" داشتند. هیچ کدام دوست نداشتیم او را به باد مسخره بگیرند و بازی اش بدهند. عباس چشم هایش را بست. شروع به خواندن سرود "یار دبستانی من" با صدای بلند کرد. بر عکس انتظار ما عراقیها چیزی نگفتند و رفتند. فردای آن روز خبر آمد به مناسبت روز تولد صدام جشنی در اردوگاه بر پاست و قرار است عباس هم آواز بخواند.

یار دبستانی من

خیلی راحت می شد از نقشه آنها سر درآورد. آنها می خواستند صدای عباس را ظبط کنند و به بغداد بفرستند تا نشان دهند که در بیراهه کردن اسرای ایرانی موفق شده اند و به تصور خود ما از دینمان خارج شده ایم. و هر چه  آنها می خواهند انجام می دهیم. حتی در جشن دشمن خود شرکت می کنیم.

آن روز خیلی از اسرای کمپ 7 رومادیه 2 منتظر شنیدن آواز عباس از طریق بلند گوهای محوطه بودند. گروهی از این کار او ناراحت و شماری، خوشحال بودند. بعد از سخنرانی یکی از فرماندهان اردوگاه نوبت به عباس رسید. او شعری را که قسمتی از ابیاتش این چنین بود:« یکی بود یکی نبود، تو اردوگاه ما یک اسیر خسته بود و.... ای باد صبا تو ببر به رهبرم ، که من پشتیبان توام» با صدای زیبا خواند.

از بلند گوهای اردوگاه بر عکس روزهای گذشته که آهنگ های غیر اسلامی و اخبار منافقین پخش می شد این بار صدایی در حال پخش بود که شور و شوق عجیبی در همه اسرا ایجاد کرده بود. بعثی ها از این ابیات چیزی سرشان نمی شد. تا شب این آهنگ را در اردوگاه پخش کردند. ما نیز هر کدام زیر لب در گوشه ای از آسایشگاه هم صدا با عباس می خواندیم. تا دو روز سرگرمی همه اسرا خواندن این چند بیت بود.

یک روز دَرِ آسایشگاه با ضربه شدید باز شد. عباس را کشان کشان و با ضرب و جرح بیرون بردند. گویا بغدادنشین ها کمی با هوشتر بودند و از زبان فارسی  سردر می آوردند معنای سرود زیبای عباس را فهمیده بودند. آنها برای اینکه دلشان را خالی کنند چاره ای جز شکنجه دادن او پیدا نکردند غافل از اینکه عباس های زیادی در داخل آن قفس ها به سر می بردند. عباس برای همیشه از بین ما رفت ولی صدای دلنشین او همیشه گوش ما را نوازش و یادش روحمان را جلا می داد.

نویسنده خاطره: خدیجه سلمانی   

 

 

 

نام:
ایمیل:
* نظر:
ما را در شبکه های اجتماعی دنبال کنید