گفتگو با جانباز 70 درصد ابراهیم فرج زاده
آرام و با اعتماد به نفس و همچنان بر مواضع اعتقادی اش مصمم است. او که به عنوان آر. پی. چی. زن افتخار شرکت و جانبازی در عملیات کربلای پنج را دارد تصورش بر این بوده که شهید می شود اما چنین نشد و امروز پیروزمندانه از دوران طلایی دفاع می گوید. روزی که آخرین بار قصد اعزام به جبهه می گیرد گریه های پر التماس دو پاره تنش مدینه و سکینه هم او را از رفتن باز نمی دارد.

به گزارش نوید شاهد اردبیل، جانباز شیمیایی " ابراهیم فرج زاده" چهارم تیرماه 1339 در روستای "موئیل" شهرستان مشگین شهر متولد شد پدرش حاج کریم به کشاورزی و مغازه داری مشغول بود و از این طریق نان حلال بر سر سفره می آورد. او زاده اخلاص و کوشش بود و در زمین هایی که چندان بارور نبودند کشاورزی می کرد. سال 56 در 17 سالگی ازدواج کرد. جنگ تحمیلی که آغاز شد حضور در جبهه نبرد را بر کشت و کار ترجیج داد او روزهای پایانی سال 65 چهارم اسفند ماه در عملیات کربلای 5 حضور یافت و در منطقه شلمچه، آماج تیر دشمن قرار گرفت و به درجه جانبازی نائل شد. اکنون کشاورز دیروز ما امروز یک رزمنده مخلص و جانباز 70 درصد پر از معنویت دوران دفاع مقدس است و در فضایی معنوی از دوران طلایی مقاومت می گوید:

چه شد که با وجود زن و فرزند همان ابتدای آغاز جنگ تحمیلی به جبهه رفتید؟

پدرم از ریش سفیدان سرشناس روستایمان بود و اجرای مراسم های مذهبی و دعوت از روحانیون و مبلغین را بر عهده داشت و در تمام مدت در کنارش فعالیت می کردم بعد از پیروزی انقلاب اسلامی جنگ تحمیلی شروع شد و خانوادگی به فرمان امام (ره) لبیک گفتیم. آبان سال 1359 از پادگان شهید بیگلری به جبهه اعزام شدم در نبودم تمام مسئولیتها از تربیت بچه ها گرفته و کارهای خانه تا کارهای بیرون از خانه به عهده زنم بود.

چه چیزی  شما را این قدر شجاعانه به جبهه می کشاند؟

به گفته های امام  (ره) و لبیکی که به ایشان داده بودیم پایبند بودیم و این ما را به سوی جبهه ها می کشاند، خانواده ام اوایل راضی به رفتن من نبودند و می گفتند تو بچه داری، ولی من زیر بار حرفهایشان نمی رفتم و می گفتم باید بروم. وقتی عشق و علاقه خاص مردم روستای مان را به انقلاب و وطن می دیدم بیشتر راغب می شدم و هر زمان برای مرخصی می آمدم نمی توانستم بمانم چرا که دفاع از خاک کشور مهم تر از زندگی بود.

چطور شد در عملیات مهم کربلای 5 حضور یافتید؟

در مشگین شهر به عنوان مسئول تبلیغات در جمع آوری کمکهای مردم و تقویت نیرو فعالیت می کردم که زمان عملیات کربلای پنج  رسید چون عملیات کربلای چهار شکست خورده بود ماندن جایز نبود به همراه چهار نفر از هم روستایی مان تصمیم به رفتن گرفتیم آن زمان دو فرزند دختر داشتم (مدینه و سکینه)، آن ها گریه کنان به دنبالم تا ایستگاه مینی بوس روستای مان دویدند تا مانع رفتنم به جبهه شوند هوا خیلی سرد و برف تا زانو باریده بود به آنها پول دادم و گفتم: باشد نمی روم. با اشاره ی دوستانم به علامت این که مینی بوس پر شده عجله کنم از دخترانم که به سوی خانه به راه افتاده بودند جدا شده و سوار مینی بوس شدم و به سوی مشکین شهر به راه افتادیم، از مشکین شهر به اهر و از آن جا به تبریز و از تبریز ما را به شلمچه برای ادامه ی عملیات کربلای پنج اعزام کردند.

در شلمچه چه گذشت ؟

شلمچه در تیررس مناطق بصره بود عراق یک دیده بانی بزرگی داشت که جا به جایی تمام نیروهای ایرانی را شناسایی می کرد، سپس با خمپاره مورد هدف قرار می داد. سرما هم از طرف دیگر مشکل ساز بود. انگار همه رزمندگان آب و غذای بهشتی خورده بودند. تشنگی و گرسنگی به کسی اثر نمی گذاشت با آب قمقمه هایمان وضو گرفته و نماز شب خواندیم و آماده عملیات شدیم. شهید عسگر عجمی از بچه های مشکین شهر با ما بود. بعد از نماز صبح شهید عجمی نخوابید، فرمانده گروهان مان آقای برومند از بچه های پارس آباد نیز حضور داشت به بچه ها گفتم: خدا می داند آقای برومند شهید خواهد شد. چون چهره اش به قدری نورانی شده بود که زیبایی اش دل آدم را می ربود شهید عسگر عجمی هم از لحاظ سن و سال نوجوانی بیش نبود. به عجمی گفتم: عجمی تو هم شهید خواهی شد. با خنده گفت: خندید اگر شهید شوم مادرم خودش را می کشد. تا اینکه هر دوی آنها در این عملیات به فیض شهادت رسیدند.

از جزئیات عملیات کربلای 5 بگویید؟

روز عملیات عراقی ها با هلی کوپتر منطقه را نامه باران کردند در نامه ها نوشته بودند یا تسلیم شوید یا عملیات نکنید. ولی ما به صلاح دید فرمانده گردان المهدی جلوتر رفتیم تبادل آتش کمی باعث شد دیرتر به منطقه مورد نظر برسیم به آن طرف خاکریز رفتیم و شروع به رفتن به سمت دشمن نمودیم به علت پراکندگی منطقه ی عملیاتی باید از یکدیگر جدا می شدیم عده ایی جلوتر باید اعزام می شدند تا مراقبت کنند که تانک دشمن عبور نکند و ما می خواستیم یک انبار مهمات را منفجر کنیم تا دشمن به تجهیزات جدید دسترسی پیدا نکند. به پشت خاکریز رسیدیم در خاکریز اول که منتهی به باتلاق می شد کمین کردیم.

سه دستگاه تانک با آرایش منظم و با پشتیبانی نیروی پیاده می خواستند از خاکریز عبور کرده نیروهای ما را محاصره کنند. تانک وسطی با سرعت زیاد به ما نزدیک می شد یک گلوله شلیک کردم اصابت نکرد در شلیک دومی آتش گرفت و آرایش آنها به هم خورد. مانده بودند که به جلو بیایند یا نه؟ با توقف کوتاه آنها تانک جلویی را نشانه گرفتم و به راحتی منهدم کردم و تانک عقبی از مهلکه گریخت. بچه ها در پشت خاکریز مستقر شدند، گردان موفق ما به طرف دریاچه ماهی حرکت کرد و با پشتیبانی نیروی عمل کننده تلفات سنگینی به دشمن وارد کردیم.

رسم بر این بود که اگر فرماندهی زخمی می شد به عقب انتقال می یافت، فرمانده گردانمان آقای ابوالحسنی بود، وقتی که از یک خاکریز رد می شدیم وی بر اثر اصابت چند تیر و ترکش زخمی شد و دست راستش قطع شد و فقط پوستش از بدنش آویزان بود و دستش آویزان به این طرف و آن طرف می رفت. هر قدر گفتیم به بهداری اعزام شود نرفت و همین طور برای هدایت بچه ها و بالا بردن روحیه آن ها به سمت دشمن می دوید آن قدر به سمت دشمن حرکت کرد که بر اثر خونریزی شدید به درجه رفیع شهادت نائل آمد.

شما چگونه جانباز شدید؟

دشمن در این عملیات وحشت زده بود و دیوانه وار اقدام به بمباران شیمیایی کرد. کنار درب ورودی سنگر نشسته بودم یک لحظه احساس کردم لب و زبانم خشک شد. سرم را به بیرون آوردم دیدم هواپیماهای عراق همه جا را شیمیایی کرده تا خواستم از ماسک استفاده کنم مواد شیمیایی وارد ریه هایم شده بود گلویم می سوخت. همه را از خواب بیدار کردم عده ایی در جای خود خشک شده به شهادت رسیده بودند و عده ایی بر لب کلمه "یا فاطمه الزهرا" را زمزمه می کردند.

 چهارم اسفند سال 65 بود به هر زحمتی بود خودمان را عقب کشاندیم در مناطق خودی منتظر آمبولانس بودیم که دیدیم یک هواپیمایی در حال نزدیک شدن هست اول گفتیم: شاید هواپیمای کشور خودمان است ولی دیدیم هواپیمای دشمن است وسط جایگاه یک بمب انداخت و به کمر و بازویم ترکش اصابت کرد و آن ترکش تا به امروز در کمرم جا خوش کرده است به کمک یک راننده آمبولانس به بیمارستان صحرایی و بعد برای مداوا به بیمارستان اهواز منتقل شدم.

بعد از جانبازی چگونه با خانواده روبرو شدید؟

بعد از بهبودی ام مرا به سپاه مشکین شهر آوردند، از سپاه به همراه جمعی از پاسداران مرا تا خانه ام بردند. فصل زمستان بود و برف می بارید تا با ماشین وارد حیاط خانه شدیم دیدم زنم از پنجره خانه نگاه کرد و مرا با عصا که دیدند خیلی ناراحت شدند.خوشحال بودم از این که یک بار دیگر توانستم زن و بچه هایم را ببینم. مادرم هم که در خانه خودشان بود با خود گفته بود. بوی ابراهیم به مشامم خورد با آن ماشین حتماً ابراهیم را آورده اند ابراهیم اگر سالم بود به پیش من می آمد او حتماً زخمی شده است. چرا که در خواب هم دیده ام.

دیدم مادرم پا برهنه در آن یخبندان و سرما به خانه مان آمد تا مرا دید چشمهایش پر از اشک شد همدیگر را در آغوش کشیدیم آن موقع برادر دیگرم نیز در اسارت بود و این موضوع نگرانی مادرم را زیادتر می کرد. سپس همه اهالی روستا که از آمدن من خبردار می شدند برای دیدنم می آمدند.

به عنوان یک جانباز چه مشکلاتی دارید و چگونه با آنها کنار آمدید؟

مشکلات در همه زندگی ها وجود دارد اکنون علاوه بر ناراحتی کمرم و شیمیایی بودن بیماری دیابت دارم و تحت عمل جراحی قلب نیز قرار گرفته ام زندگی ام با دستگاه اکسیژن و اسپری می گذرد ولی با لطف خداوند و معصومین به زندگی خود ادامه می دهم و تا جایی که جانم رضا بدهد و اذیتی نداشته باشم در مراسمات دینی و مذهبی و در راهپیمایی ها و در مساجد حضور پیدا می کنم.

جانبازی را با چه چیزی عوض می کنید؟

جانبازی را با هیچ چیز نمی توان عوض کرد. چرا که بارها و بارها مشکلاتی به وجود آمده ولی با صبر و توکل به خداوند حل شده است.

 چه انتظاری از جامعه ای که زندگی می کنید، دارید؟

تا جان در بدن دارم آماده و گوش به فرمان رهبر عزیزمان هستم و انتظارم از افراد جامعه این است برای به دست آوردن خاک کشورمان جوانان زیادی شهید شده اند قدر ارزش شهدا، آزادگان و جانبازان را بدانند و متحد باشند. توصیه ام به افراد جامعه این است که از اعتیاد دوری کرده و پیرو خط رهبری باشند و از ولایت فقیه تبعیت کنند تا جایی که امکان دارد ادامه تحصیل بدهند.

جانباز فرج زاده در قامت همسر

اما همسر جانباز درباره همسر جانبازش چنین می گوید: اوایل که ابراهیم به جبهه می رفت زیاد راضی نبودیم و می گفتیم بچه هایت را به که می سپاری؟ می گفت: به خدا. هم اکنون نیز که در راه وطن جانباز هفتاد درصد هست، بچه ها زیاد مراعات حالش را می کنند، حالش که خراب می شود بیشتر از او نگران می شوند. حالش که خراب می شود یکی قطره چمشش را می آورد، یکی اسپری اش را می آورد، یکی آب می آورد و خلاصه راضی به ناراحتی اش نیستند. غذایی هم می پزیم بدون او نمی خوریم و خلاصه زندگی در کنار او و 3 پسر و 7 دخترم افتخار بزرگی است.

انتهای پیام./

گفتگو : خدیجه سلمانی

 

 

 

برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده