کد خبر: ۴۱۸۲۰۷
تاریخ انتشار: ۱۲ دی ۱۳۹۶ - ۱۴:۴۸
یادی از شهدای دی ماه
پدر فرمانده شهید حمزه سلیم زاده می گوید: حمزه چند روز قبل از شهادتش در منطقه شلمچه مجروح شده بود و او را به بیمارستان منتقل کرده بودند. تنها یک روز در آن جا بستری شده و روز بعد بدون اطلاع و بی خبر از مسئولان، تخت بیمارستان را ترک و به منطقه بازگشته بود.

به گزارش نوید شاهد اردبیل، در دومین روز از تیر ماه 1344 در روستای کویچ از توابع مشکین شهر نوزادی چشم به جهان گشود که نامش را حمزه گذاشتند پدرش محمدعلی سلیم زاده، فردی زحمتکش بود دست روزگار خیلی زود مادرش را از او گرفت و او در دامان مادری دیگر تربیت یافت.

پدر شهید حاج محمدعلی سلیم زاده از پسرش حمزه چنین می گوید: او با آن که مادرش را در سن شش سالگی از دست داده بود ولی همیشه سعی می کرد کارهای شخصی اش را تا حد ممکن خودش انجام دهد. در آن زمان در روستای کویچ  مدرسه ی ابتدائی نبود و از طرفی شهید به درس و مدرسه علاقه ی زیادی نشان می داد و بنابراین شهید را در روستا های همجوار یعنی اونار و علی آباد ثبت نام کردیم و چون راهی را باید پیاده می رفت همیشه صبح زود بیدار می شد و آماده رفتن به مدرسه می شد.

 پدر شهید چنین ادامه می دهد: تربیت مذهبی حمزه را به تحصیلات حوزوی علاقه مند کردو از سال 1356 یعنی از سن دوازده سالگی شهید به تهران رفت. تا تحصیلات حوزوی اش را آغاز کند بنابراین راهی تهران شده و در مدرسه علمیه حجت تهران ثبت نام نمود و تحصیلات حوزوی اش را آغاز کرد. هفت سال طول کشید که معادل با دیپلم مدرک بگیرد. او در این مدت علاوه بر تحصیل در کارگاه خیاطی نیز کار می کرد.

 پدر شهید چنین ادامه می دهد: پسرم با دستمزد ناچیزش هم هزینه خود را تأمین می کرد و هم اندک مبلغی را هم برای ما می فرستاد. وقتی که برای دیدن ما می آمد. در کارهای باغ و کشاورزی کمک می کرد و همیشه خواهرانش را به نامادری اش سفارش می کرد و به عیادت بازماندگان خانواده شهدا می رفت و به کار عقب افتاده ی آنها رسیدگی می کرد و خدا شاهد است که حتی گندم آنها را به آسیاب روستای همجوار می برد و در کارهای کشاورزی به آنها کمک می کرد.

این پدر دلسوخته می گوید: حمزه بعد از انقلاب با گروه فداییان اسلام در تهران آشنا شد و مدتی بعد از این که آموزش تکاوری دیده با وجود سن کم خود در مبارزات ایام انقلاب تلاش گسترده ای داشت و تمام توان خود را وقف کمک به اسلام و انقلاب کرد. وقتی جنگ تحمیلی شروع شد از طریق بسیج تهران، در جبهه جنوب به سپاهان اسلام پیوست و در سال 1361 به عضویت رسمی سپاه پاسداران در آمد و تا روز شهادتش همواره در مسئولیت های مختلف در جبهه های آبادان، خرمشهر، هورالعظیم، هویزه، جزیزه مجنون و شلمچه عاشقانه حضور داشت.

برادر شهید علی سلیم زاده نیز از برادرش چنین می گوید: برادر از سال 1360 یعنی از سن 16 سالگی به جبهه های نور علیه ظلمت اعزام شده بود و تمام این دوران را تا لحظه ی شهادتشان ( مدت 5 سال ) در جبهه بودند و در این 5 سال فقط 6 ماه را به مرخصی آمده بودند و این دوران را با همرزم های خود از جمله شهید مهدی باکری ـ شهید حاج میرمحمود بنی هاشم بود. آرزویش فقط و فقط شهادت بود و همیشه به پدرم می گفت: در خون شما چه هست که من شهید نمی شوم و برادرم شهید حمزه تحصیلات حوزوی داشت ولی هیچ وقت امامه نمی گذاشت و می گفت اگر شهید نشوم تحصیلاتم را در این زمینه ادامه خواهم داد.

روحانی شهید حمزه سلیم زاده به روایت پدر/ تمام توانش را وقف کمک به اسلام و انقلاب کرد

وی ادامه می دهد: برادرم عاشق امام و انقلاب و اسلام بود و از سال 1361 به عضویت رسمی سپاه پاسداران درآمد. به یاد دارم که در سال 1361 به پیشنهاد پدرم از یکی از خویشاوندانش خواستگاری کرد و پدر زنش به او گفته بود که باید استعفاء خود را از سپاه بدهد تا راضی به ازدواج دخترش با برادرم شود که شهید حمزه در جوابش گفته بود: این لباسی که من پوشیده ام کفن من می باشد و تا جان در بدن دارم این لباس ( لباس پاسداری ) با من خواهد بود. خواهی قبول کن خواهی قبول نکن و پدر زنش گفته بود: که آفرین پسرم. می خواستم امتحانت کنم و در واقع ببینم چند مردِ حلاجی و سپس راضی به این وصلت شده بودند.

برادر شهید می گوید: حمزه همیشه به ما می گفت: شما بصیرت ندارید با این وضعی که پیش آمده وظیفه شرعی تک، تک ما این است که مردانه جلو و پیش برویم حالا تا کجا و به کجا ختم خواهد شد خدا می داند. آشنایی برادرم با حوزه علمیه، آثار عمیقی در ذهن و روان و روحش گذاشته بود و از زمان رفتن به تهران همیشه می خواست به جبهه اعزام شود و بالاخره موفق به اعزام به میعادگاه عشقش شده بود. تا سال 1363 خیال می کردم فقط راننده لودر است ولی بعداً فهمیدم که معاون گردان مهندسی رزمی لشکر عاشورا بوده است.

خاطره ایی از آن دوران دارم که چنین است: اوایل سالهای اعزام، حمزه راننده لودر بود و لودرِ حمزه را عراقی ها بَد جوری زده بودند وقتی شهید مهدی باکری آمد و لودر سوراخ، سوراخ شده دید و با دو دستش به سرش زد و گفت: حمزه کو؟ حمزه کو؟ یکی از رزمندگان که همشهری خودمان بود گفت: حمزه داخل چادر است و زخمش سطحی است. شهید باکری به سرعت وارد چادر شد و حمزه را بغل کرد و گفت: پسر تو عجب شیر مردی هستی لودِرت را با آن وضع که دیدم فکر نمی کردم زنده مانده باشی .

حاج مهدی یک گوسفند به عنوان قربانی آورد و گفت: سرم باید خودت سر گوسفند را ببُری.

روحانی شهید حمزه سلیم زاده به روایت پدر/ تمام توانش را وقف کمک به اسلام و انقلاب کرد

برادرم در هر نامه ایی که می نوشت امام را سفارش می کرد و می گفت: پیرو امام باشید و همیشه نماز و عبادت را سفارش می کرد و شهید در طی حضور در جبهه ها، تجربیات زیادی کسب کرده بود. به تعبیر فرمانده لشکر عاشورا، حمزه دست راست لشکر بود. بارها اتفاق می افتاد که وقتی شهید برای مرخصی به روستا برمی گشت، فرمانده از طریق تلفن و تلگراف او را احضار می کرد و برادرم شهید بلافاصله به محل خدمت خود باز می گشت. حمزه وقتی به منزل می آمد معمولاً بر روی تشک نمی خوابید و وقتی از او سؤال می شد که چرا این گونه رفتار می کنی؟ می گفت: دوستان من هم اکنون بر روی خاک ها خوابیده اند و انصاف نیست من بر روی تشک بخوابم و برادرم به قدری سر به زیر و مؤدب بود که بچه اش را هیچ موقع پیش ما بغل نمی کرد.

اما پدر شهید محمدعلی سلیم زاده ادامه چنین می گوید: یک سالی از اولین اعزام شهید حمزه به جبهه می گذشت و چهار ماهی می شد که از حمزه خبری نبود نزدیک دیگر نتوانستم طاقت بیاورم بار سفر بستم و رفتم پیش دکتر چمران. گفتند: آبادان در محاصره است. نکند شهید شده باشد. رفتم پیش آیت الله مروج گفتم: حاجی اسمش را بده به اطلاعات ببینم گم شده یا شهید شده؟ آیت الله مروج به من گفت: « حضرت یعقوب را می شناسی؟» گفتم: « چرا که نه مگر مسلمان نیستم.» گفت: تو حضرت یعقوب باش و پسرت حضرت یوسف. مگر حضرت یعقوب در فراق پسرش چه کار کرد. تو هم باید صبر پیشه کنی. انشاالله که پیدا می شود و با این حرف ها من آرام شدم و برگشتم.

 ولی باز آرام و قرار نداشتم و سراغ گمشده ام را از هر که می گرفتم. از طریق یک شخص ناشناس شهادت نامه حمزه را که عکسش هم رویش بود گرفتم و از طریق شهید رجایی و پی گیری ایشان فهمیدیم که منافقین به خاطر این که خانواده ما را ناراحت کنند. با پرونده سازی و مدارک جعلی این خبر را به ما دادند و بعد از مدتی حمزه تماس تلفنی با ما کرد و فهمیدیم مجروح شده بود.

پدرش از زمان و نحوه شنیدن خبر شهادت فرزندش چنین می گوید: سال 1365 بود و به جشن عروسی خواهرش چیزی نمانده بود و حمزه چند روز قبل از شهادتش در منطقه شلمچه مجروح شده بود و او را به بیمارستان منتقل کرده بودند. تنها یک روز در آن جا بستری شده و روز بعد بدون اطلاع و بی خبر از مسئولان، تخت بیمارستان را ترک و به منطقه بازگشته بود. فرماندهان ارشد و هم سنگرانش اصرار کرده بودند که چند روزی را در پشت جبهه بماند تا زخمش التیام یابد. ولی شهید حمزه قبول نکرده بود و با همان وضع در کنار هم رزمان خود به فعالیت مشغول شده بود.

روز بعد با چند تن از یاران خود به خط مقدم رفته و با سلاح کاتیوشای دشمن مورد اصابت قرار گرفته و در عملیات کربلای 5 در 21 دی ماه سال 1365 به شهادت رسیده بود. عصر همان روز برای دیدن فرزندم به موقعیت شهید اجاقی رفتم. دیدم هم همرزمانش از چشم من پنهان شدند و تنها یکی از برادران به پیشواز آمد و مرا به سنگر خود برد و خبر شهادت جگر گوشه ام را داد.

 انتهای پیام./

منبع: پرونده شهدای بنیاد استان اردبیل

نام:
ایمیل:
* نظر:
ما را در شبکه های اجتماعی دنبال کنید