رئوف شهادت در راه خدا را آرزو می کرد چون که در وصیّت نامه اش در این باره نوشته:«الهی!ترا سپاس می گویم که به من توان دادی که در راه تو ،برای تو،جان خویش را که از آن ِ تو بود،نثار کرده،تا شاید اگر لایق بودم شهید در راه تو باشم«...
به گزارش نوید شاهد اردبیل؛سال 1340بود. کبری خانم به هفتمین فرزندشان باردار بود. دو ماه مانده به زمان به دنیا آمدن بچه، او مریض می شود. دکتر توصیه می کند،باید دو ماه استراحت مطلق کند و دست به سیاه و سفید نزند.
دختری 10ساله  داشته به نام اشرف خانم. از آخوند باجی عمّ جزء یاد می گرفت، اجازه می گیرد که در خانه بماند و کارهای مادرش را انجام دهد. همین کار را می کند. تا این که هفدهم بهمن ماه سال 1340فرا می رسد. بچه به دنیا می آید. در محلّه اوچدکان،توسط قابله«مروارید نه نه«.

نوبت می رسد که اسمی برای این نوزاد انتخاب کنند. اسم «رئوف» از قرآن انتخاب می گردد، توسط پدرش: یکی از صفات خداوند به معنی مهربان. مثل احد و صمد که نام دیگر فرزندان حاج آقا بود. او بیشتر اسامی فرزندانش را از صفات خداوند انتخاب می کرد از قرآن. بعد از رئوف هم اسم دو پسرش را هم از صفات ، خداوند انتخاب می کند؛ وحید . مجید.

اما پدر رئوف تاریخ تولّد او را در آخر مفاتیح چنین نوشته است:«تاریخ تولد رئوف پانزده جمادی الاّول 1380 هجری قمری یوم شنبه 3ساعت ونیم گذشته از دسته مطابق 14/09/1339 شمسی.»به نظر این درست تر می باشد.

«رئوف» رُشد می کند. قد می کشد. به پنج ،شش سالگی می رسد. در خانه و یا  احتمالاً در دکان بزّازی در اوقات بیکاری از پدرش عم جزء قرآن یاد می گیرد.چون پدرش اهل قرآن ،باسواد و چند سالی هم در حوزه درس خوانده بود،آگاه به مسایل شرعی،دینی و مذهبی بود.

وضع مالی و اقتصادی پدر رئوف خوب بود. بنابراین برای بچه هایش خوب رسیدگی می کرد. در طول سال ،دویا سه بار به مسافرت می رفت ، مسافرت مشهد مقدس ومسافرت تهران. رئوف هم در این مسافرت ها همراه خانواده اش بود.

رئوف خردسالی باهوش وشاد بود. با وسایل ساده وبه درد نخور اسباب بازی جالب درست می کرد.

سال 1347شمسی بود. رئوف به درهّ ی کودکی قدم گذاشته بود. پدرش در محلّه اوچدکان اردبیل سُکنی داشت وبه شغل بزّازی در بازار اشتغال. از لحاظ  اجتماعی به عنوان هئیت امنای محلّه محسوب می گشت. مردم او را معتمد محّل می دانستند.

رئوف در مهر ماه سال 1347 برای کلاس اول ابتدایی در مدرسه جعفر اسلامی ثبت نام می گردد. آغاز تحصیل علم در دوران ابتدایی .در درس و مشق اش جدّی بود. پس از فراغت از مدرسه در خانه اولویت اولش رسیدگی به تکالیف درسی اش بود. اگر فرصتی می یافت، می رفت سراغ هم سن وسال هایش وبا آنها به بازی می پرداخت. به هر حال کودکی باهوش وبااستعداد بود.

رئوف کودکی قانع و در عین حال آرام وملایم بود. سرِ دعوا با کودکی را نداشت، سعی می کرد با آنها طرح دوستی بریزد. اغلب اوقات سرگرمی اش،با بردران و خواهرانش بود.در سلام کردن پیش دستی   می کرد.کودک با محبتی بود.

او در این دوران در محلّه دو دوست همبازی و همکلاسی داشت؛به نام توحید جعفری و رحیم سید متین . معمولاً با این ها همبازی می شد. او در سال 1352دوران ابتدایی را  با موفقیت به پایان می رساند. سال 1352بود. رئوف از قلّه کودکی قدم در کمرکش نوجوانی نهاده بود. شغل پدرش بزّازی بود وساکن در محلّه اوچدکان، خانه پلاک 15. او فردی انقلابی و مذهبی بود. نمازش را یا در مسجد جامع ویا در مسجد میرزا علی اکبر مرحوم می گزارد به جماعت. با رو حانیون دینی ، مبارز و انقلابی ارتباط داشت؛ موسوی اردبیل،مرحوم مشگینی و مرحوم مروّج. در قم با حجة الاسلام عبدالقاسم پار چینی و حجّت ارتباط مستمر داشت. حتی زمانی نماینده حُجّت در اردبیل بود.

رئوف در مهر ماه سال 1352 تحصیل در کلاس اوّل راهنمایی را در مدرسه راهنمایی جعفر اسلامی آغاز می نماید. درس اش در این مقطع تحصیلی هم در سطح عالی بود نه ترک تحصیل کرد ونه تجدیدی آورد. گویا در این مقطع در اوقات فراغت اش به مغازه ی بزّازی پدرش می رفت وبه او کمک می کرد.او در سال 1355 دوران راهنمایی را پُشت سر می گذراند ودر هنرستان شیخ بهایی برای کلاس اوّل متوسطه ثبت نام می کند؛ در رشته برق الکترونیک. دیگر نوجوان تر شده بود. به عمر پانزده ،شانزده ساله بود.

به گفته خواهرش،او در کارهای فنّی دستی داشت. علاقه مند به کارهای فنّی بود.همین علاقه مندی او باعث می شود که در مقطع متوسطه در رشته فنّی به ادامه ی تحصیل بپردازد.

سال 1357بود. رئوف به عمر هفده ساله. آتش انقلاب مردم قهرمان ایران شعله ورتر می شد.او با افراد و روحانیون انقلابی ارتباط داشت. در درس مرحوم مسایلی حضور می یافت در مسجد میرزا علی اکبر مرحوم. همین حضور او در محافل مذهبی ، سیاسی و دینی ، او را با انقلاب وافکار انقلابی بیشتر آشنا   می کند. او علاوه بر مسجد میرزا علی اکبر مرحوم ،در مسجد میرصالح هم حضور می یافت.چون ،این مسجد یکی از کانون های انقلابی بود. بخصوص کانون انقلاب برای نوجوانان و جوانان. بعد از پیروزی انقلاب اسلامی هم در انجمن اسلامی عضو بود ودر مکان های حساس نگهبانی می داد.

رئوف ، کتابهای دکتر علی شریعتی و آیت اله مطهری را مطالعه می کرد. روزنامه می خواند. از کتابهای مذهبی به اصول کافی و تفسیر المیزان علاقه مند بود. انجام فرایض دینی را قبل از رسیدن به سن تکلیف آغاز می کند. قرآن کریم و نهج البلاغه را هم بیشتر مطالعه می کرد.

ارتباط رئوف با اعضای خانواده خیلی خوب بود. او در عین حال که نوجوان شوخ طبعی بود. بین او وپدرش رابطه ای ضابطه مند حاکم بود. به پدر ومادرش ارزش بیشتری قایل بود. در کارهای منزل مثل مرتّب کردن رخت خواب،خرید وسایل مورد نیاز منزل،جارو کردن حیاط، پهن کردن سفره و غیره به مادرش کمک می کرد. گویا در پخت وپز هم دستی داشت.خواهرش در این مورد خاطره ای نقل می کند که در دوره جوانی نقل خواهد شد.

او در میان خویشاوندان به پسر عمه اش، محمود رضائیان علاقه مند بود. وارتباط بیشتری با هم داشتند. طوری که وقتی محمود به خانه شان می آمد،بیشتر اوقات اش را با او می گذراند. با پسر عموهایش هم صمیمی بود.امّا بیشتر آنها رئوف را دوست داشتند. عموهایش را هم دوست داشت. دوتا عمو داشت به نام حاج میرزا آقا و حاج عسگر علی محمدیان.

رئوف چه در زمان انقلاب وچه در زمان جنگ تحمیلی در تشییع جنازه ی شهدا حضور می یافت. از نزدیک هم با شهید وشهادت آشنا بود. چرا که در تاریخ07/01/1359 پسر خاله اش شهید می شود که شهادت او خیلی تاثیر بر او می گذارد.

دوستی اش همچنان با توحید جعفری و رحیم سید متین مستمر بود. با این ها همکلاس بود. با سلیم سید متین برادر رحیم هم دوست بود. به افراد مذهبی و دینی خیلی احترام قایل بود. علاقه مند به امام خمینی هم بود.  طوری که عکس امام به صورت فرش کوچک بافته بود.این نشان از علاقه فراوان ایشان به امام خمینی ومهارت او در کارهای فنی است.

سال 1359 بود. رئوف از کمرکش نوجوانی به قلّه جوانی گام نهاده بود. در مقطع برق الکترونیک هم دیپلم گرفته بود واز دانشگاه تبریز در رشته کاردانی مهندسی برق قبول شده بود ومشغول تحصیل بود.

رئوف بعد از این که دوران تحصیل در دانشگاه را به پایان می رساند، به تهران می رود،پیش برادر بزرگش، محمد حسین علی محمدیان. در آنجا در مدرسه دماوند به صورت حق التدریس به تدریس می پردازد. علاوه بر آن در مغازه دایی اش که به صورت عمده پارچه می فروخت،کار می کند. او جوانی خوش بین بود. زیاد برخود سخت نمی گرفت. با توکل بر خدا سعی می کرد به مشکلات فایق می آمد.

دوست داشت در آینده ادامه تحصیل دهد ودر رشته ی تحصیلی به مدارج عالی برسد.

در دوران نوجوانی نوشته شد که رئوف در پخت وپز دستی داشت. خواهرش در این باره خاطره ای نقل می کند: «ما به مشهد رفته بودیم.موقع برگشتن فکر می کردیم که حتماً خانه به هم ریخته و غذایی برای خوردن نخواهیم داشت. وقتی وارد خانه شدیم بوی قورمه سبزی و پلو پیچید. خانه تمیز و پاکیزه بود.   می دانید ،کسی که از مسافرت می آید، معمولاً خسته وگرسنه است.رئوف با مهربانی از ما پذیرایی کرد و خستگی از تن مان رفت

رئوف به علت  تحصیل در دانشگاه به خدمت مقدّس سربازی هنوز نرفته بود. شاید وقت اش رسیده بود که به سربازی برود. عازم جبهه می شود. به عنوان بسیجی. منطقه جنگی سومار. از بسیج تهران اعزام می شود ودر تیپ محمد رسول الهی گردان حبیب بن مظاهر ، گروهان 2. سازماندهی می گردد. احتمالاً در اواخر خرداد ماه سال 1361. گویا در جبهه امداد گر وخمپاره انداز بود. رئوف دفاع از خاک وطن را به منزله دفاع  از ناموس می دانست. در مورد این که چرا به جبهه رفته است؟!در وصیّت نامه اش به تاریخ04/05/1361چنین نوشته است:«...خدایا از تو می خواهم که به من منّت گذاشته واز گناهانم بگذری.الهی تو می دانی که من به خاطر اسلام و به خاطر خون شهیدان این خاک وبوم وبه خاطر نابودی کفر والحاد که در راس آن امپریالیسم امریکاست.عازم جبهه حق علیه باطل هستم...»

رئوف شهادت در راه خدا را آرزو می کرد چون که در وصیّت نامه اش در این باره نوشته:«الهی!ترا سپاس می گویم که به من توان دادی که در راه تو ،برای تو،جان خویش را که از آن ِ تو بود،نثار کرده،تا شاید اگر لایق بودم شهید در راه تو باشم«...

الهی ! ترا سپاس می گویم که به من منّت نهادی که در میدان جنگ روحم را از بدنم جدا کردی که چه خوب می گوید امام علی (ع):« خوشحال باشید که روحتان در جنگ از بدن جدا گردد وبه آسانی به سوی مرگ بروید.»»

رئوف پس از اعزام جبهه که گویا دومین بار بود-اطلاع دقیقی به دست نیاوردیم که اولین بار به کدام منطقه جنگی اعزام شده بود- به مرخصی می آید. ماه رمضان بود. چند روزی پیش خانواده اش در اردبیل می ماند.در تاریخ04/05/1361 وصیّت نامه اش را می نویسد ،به برادرش                   عبدالعلی علی محمدیان می دهد، از خانواده اش خداحافظی می کند وبه تهران می رود واز آنجا عازم منطقه جنگی سومار می گردد. چون که در تاریخ28/06/1361 دروصیّت نامه دیگرش  می نویسد:«وصیّت نامه ام را قبلاً نوشته ام وبه برادر گرامی عبدالعلی علی محمدیان داده ام-اشاره به وصیّت نامه به تاریخ 04/05/1361 است- اما چون امروز عازم خط مقدّم هستم ،می خواهم چند دعایی در رابطه با آمرزش گناهانم و چند نکته راجع  به ملت بزرگ و مسئولین گرامی تذّکر بدهم...»

رئوف قبل از شهادتش،هنگام اعزام به خط مقدّم در تاریخ28/06/1361در وصیّت نامه اش برای پدر ومادرش وبرادران ،خواهران ،دوستان و آشنایانش چنین نوشته است:«...وامّا پدر ومادر  گرامی ام.زحماتی را که شما برای من در طول زندگی ام کشیده اید، نمی توانم شمارش کنم، از شما می خواهم وتقاضا دارم،آن کوتاهی و اشتباهاتی که تا حال از من سر زده است، بگزرید ومرا ببخشید تا انشالله خداوند مرا ببخشد.مرا حلال کنید و در مرگ من گریه مکنید وراهی که من پیش گرفته ام بسوی خداست. از دیگر برادران ، خواهران ودیگر دوستان وآشنایان می خواهم که مرا حلال کنند، همه را به خدای بزرگ  می سپارم.والسلام

زمان آن می رسد که رئوف به آرزویش جامه ی عمل بپوشاند. عملیات مسلم بن عقیل با رمز یا ابوالفضل العباس(ع) در غرب سومار آغاز می گردد. رئوف و همرزمانش وارد میدان جنگ می شود، با بعثی ها. رئوف خمپاره انداز بود. امدادگری هم می کرد. در صورت لزوم. در اولین روز عملیات رئوف هنگام   امداد رسانی به مجروحان مورد اصابت تیر مستقیم دشمن قرار می گیردوبه کاروان شهدا ملحق می گردد. پدرش درباره ی جریان انتقال پیکر پاکش به تهران و دفن در بهشت زهرا در پایان مفاتیح چنین نوشته است:«در صبح روز جمعه13ذی الحجه الحرام 1402هجری قمری مطابق09/07/1361 شمسی، در جبهه جنگ سومار(شاه آباد سابق)،اسلام آباد غرب ،بسیج از تهران،  تیپ محّمد رسول الله،گردان حبیب بن مظاهر،گروهان 2به شهادت رسیده ودر تاریخ11/07/1361به تهران محل پزشک قانونی تحویل گردیده و در روز پنج شنبه15/07/1361در تهران منزل برادرش دکتر علی محمدیان،خبر شهادتش ،ساعت8صبح رسید. پدرش در مشهد ومادرش در اردبیل بود. پدرش در منزل...با تلفن ساعت یک بعد از ظهر مطلّع... حرکت به تهران ساعت12شبِ جمعه وارد تهران،مادرش ساعت2بعدازظهر جمعه توسط آقای حاج عبدالرحیم رضائیان،عموزاده وارد تهران. جنازه اش(رئوف)روز شنبه 16/07/1361 شمسی از پزشک قانونی تحویل،ساعت11صبح در بهشت زهرا قطعه 26 ردیف 93قبر شماره 51دفن گردیده است.خداوند غریق رحمت نمیاد.(22ساله بوده است)


برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده