شهيد غلامحسين دیده‎بان چنان شيفته خدمت بود با اينکه بیماری قند و ناراحتي قلبي داشت و دکترها گفته بودند که نبايد دست بکاري بزند و حاج آقا مروج (امام جمعه وقت اردبیل) نيز بارها ايشان را از کار کردن منع مي کرد، ولي او نمي توانست قبول کند که ديگران کار کنند و او نگاه کند! وقت بخصوصي براي کار نمي شناخت. از اول صبح تا اذان مغرب و حتي بعد از اذان مغرب تا نصفه هاي شب و گاهگاهي تا دوساعت گذشته از نصفه هاي شب، کارش ادامه داشت.
به گزارش نوید شاهد اردبیل؛ غلامحسين در سال 1309 در شهرستان اردبيل متولد شد. پدرش محمد و مادرش سريه سيد حاتمي نام داشت و چهارمين فرزند خانواده بود و در يک خانواده شش نفري بزرگ شد و پرورش يافت. پدرش بي سواد به شغل باغباني اشتغال داشت و مادرش نيز بي سواد و خانه دار بود. چون پدر و مادر شهيد در قيد حيات نيستند و به برادران و خواهران ايشان نيز دسترسي پيدا نکرديم، خاطراتي از زمان کودکي وي در دست نيست.

اين خاطرات و سرگذشت کمابيش از زبان دوست و همرزم شهيد به نام غلامرضا رمضاني بيان مي گردد. پدر شهيد غلامحسين ديده بان در آن زمان باغبان بود آنان از نظر اقتصادي وضع چندان خوبي نداشتند و زياد در رفاه نبودند.با توجه به اينکه در آن زمان مهد کودک نبود بنابراين وي قبل از شروع تحصيلات ابتدايي در مرکز آموزشي خاصي مشغول به يادگيري نبود.

ايشان از همان ابتدا علاقه داشتند که در کنار پدرش به باغ رفته و به پدرش کمک کند. وي خيلي کم با بچه هاي هم سن و سال خود بازي مي کرد ولي خيلي خوش اخلاق و خوشرو بود. و با بچه هاي محله مهرباني مي کرد و با همه آنها دوستي مي کرد.

با بزرگ شدن غلامحسين، خواهرها و برادر وي نيز ديگر بزرگ شده بودند و در کارهاي خانواده کمک مي کردند به همين خاطر وضع خانواده وي کم کم رو به بهبودي گذاشت و از نظر اقتصادي رفته رفته خوب شد ولي بعد از فوت پدرش در سال 1314 که در آن زمان غلامحسين بچه اي بيش نبود باز هم وضع خانواده بد و بدتر شد.

خانواده شهيد غلامحسين ديده بان از همان ابتدا در اردبيل و در محله خيابان کاشاني نرسيده به ياقوت ساکن بودند و تا آخر هم در آنجا ماندگار شدند.

از اولين روز مدرسه رفتن غلامحسين کسي اطلاعي ندارد ولي بنا به گفته دوست و همرزم وي و فرزندان وي اولين مدرسه که او در آنجا مشغول تحصيل شده مدرسه اي واقع در محله اوچدکان بود.

شهيد غلامحسين ديده بان از همان کودکي درااي اخلاقي نرم و خوش و مهربان بود و به همه دوستان و همکلاسيهاي خود احترام مي گذاشت و اکثر مواقع در خدمت خانواده خود بود چون کمک به خانواده را مهمتر از تفريحات خود مي دانست.

ايشان به درس و مشق خود علاقه فراواني داشت و هميشه مطالبي فراتر از درس خودشان را مي آموخت و دوست داشت آموخته هاي خود را به ساير همکلاسيهايخود ياد بدهد.

با گذشت دوران طفوليت شهيد پابه عرصه نوجواني گذاشت. دوران نوجواني را نيز با همان وضع اقتصادي آغاز کرد و آنان از نظر مالي همچنان در سطح پاييني بودند.

چون در اين سنين پدر غلامحسين نيز فوت کرد، بنابراين وي مجبور شد براي گذران زندگي به خانواده خود در کارها کمک کند.

ايشان از همان دوران نوجواني شروع به تغيير و تحول کردند و رفته، رفته رفتار ايشان منطقي تر و حرفهايشان سنجيده تر مي شد. اوقات فراغت خود را با دوستان خود به تفريح مي رفتند و به کارهاي متفرقه و مشکلات خانواده رسيدگي مي کرد.

از همان ابتدا فردي مودب و با شخصيت بود. به اعضاي خانواده احترام مي گذاشت ولي در عين حال فرد قاطع و سخت گيري بود. و در تمام کارهايي که مي توانست و دستش برمي آمد به خانواده کمک مي کرد.

با همه خويشاوندان مهربان و صميمي بود و به خانه همه آنها رفت و آمد مي کرد و احياناً در صورتي که از آشنايان و خويشاوندان کسي گمراه مي شد او را نصيحت مي کرد و به راه راست ارشاد مي نمود.

و در صورتي که از گمراهي و کارهاي بد خود دست برنمي داشت با او قطع رابطه مي کرد، تا طرف مورد نظر متوجه اشتباه خودش شود.از دوستان دوران جواني ايشان حاجي مصطفي(پسرخاله شهيد) و عبدالعلي سهرابي مي باشدکه ايشان و همه دوستانش به درستکاري و دينداري شهرت داشتند.شهيد غلامحسين به همه آشنايان و خويشاوندان احترام مي گذاشت و بيشترين احترام را به مادر و خواهرش مي گذاشت.

با ورود به سن جواني شهيد غلامحسين به استخدام ارتش درآمد ولي با توجه به اينکه از برادران و يا از والدين ايشان کسي قابل دسترسي نبود، سال دقيق استخدام ايشان مشخص نشد، ولي با توجه به اينکه شهيد غلامحسين در سال 1353 بازنشسته شده مشخص مي شود که شهيد غلامحسين از همان دوران نوجواني و جواني، استخدام ارتش درآمده که علت آن هم نبود سرپرست خانواده مي باشد.

پس از استخدام در ارتش وي خدمت سربازي اش را همان در آن دوران سپري کرده. دوستان ايشان اکثراً از خويشاوندان و آشنايان از جمله حاج مرتضي و عبدالعلي سهرابي و همچنين از همکاران خود در ارتش بود که همه آنها با همديگر صميمي و داراي اخلاق و خلق و خوي خوبي بودند. ايشان در اوقات فراغت به مطالعه و ورزش و به همراه خانواده خود به تفريح مشغول مي شد و در ماههاي محرم به عزاداري مشغول مي شد.

وي هميشه هنگام روبرو شدن با مشکلات به خدا توکل مي کرد و هيچوقت از مشکلات نمي هراسيد. آرزوي وي داشتن خانواده(همسر و فرزند) سالم و با ايمان، بزرگترين آرزويش رسيدن به سعادت و کمال بود، دوست داشت در آينده فرد مفيدي براي جامعه و خانواده خود باشد وهميشه در خدمت جامعه و وطن خود باشد.

پس از استخدام در ارتش و دست و پا کردن شغلي براي خود رفته، رفته به فکر اين افتاد که تشکيل خانواده بدهد و ازدواج کند. بنابراين براساس آشنايي که خانواده شهيد از خانواده همسر داشتند و به علت حجاب و متانت و ايماني که همسرش در آن دوران داشت شهيد غلامحسين وي را به همسري خود انتخاب کرده مراسم عقد و ازدواج ايشان، به طور ساده و بدون خرج و مخارج اضافي در اردبيل برگزار گرديد. آنها پس از ازدواج در خانه پدرش زندگي را آغاز کردند و چون در آن زمان در استخدام ارتش شاهنشاهي بود بنابراين مجبور به رفتن به شهرهاي مختلف بود.

ايشان همسر و فرزند خود را دوست داشت و آنها مهربان و صميمي بود ولي در عين حال فردي قاطع و حساس بود و اصلا دوست نداشت يکي از اعضاي خانواده مرتکب اشتباه شود و يا از راه خود گمراه شود.رفتار و اخلاق و خصوصيات شهيد غلامحسين از همان دوران نوجواني و جواني و پس از ازدواج خيلي منطقي و عاقلانه بود و بعد از ازدواج اصلا تحول خاصي در رفتار ايشان احساس نشد فقط بر احساس مسئوليت ايشان نسبت به همسر و خانواده اش افزونتر شد.

مخارج خانواده خود را از طريق حقوقي که از ارتش دريافت مي کرد، تامين مي نمود.

از زبان همسر شهيد:

ايشان فردي مهربان و رئوف و ايثارگر بود، بعد از ازدواجمان که در مهاباد بوديم، مادر شهيد نيز نزد ما زندگي مي کرد. يک روز غلامحسين يک پيرزني را که در به در و آواره بود و خانه و زندگي نداشت در راه ديده بود و او را با خود به خانه آورده بود، به من گفت اين پيرزن در خانه ما مي خواهد بماند و با ما زندگي کند. آن خانم خيلي پير شده بود و شب ها موقع خواب خيلي اذيت مي کشيد، غلامحسين هر دو هفته يکبار آن پيرزن را به حمام مي برد و مثل مادر خودش به او خدمت مي کرد. بعد از مدتي که از مهاباد به اروميه منتقل شد مي خواستيم که از مهاباد برويم که پيرزن وسط اتاق دراز کشيد و گفت بگذاريد من بميرم، و سپس مرا دفن کنيد و بعد برويد که من نمي توانم تنهايي در اين شهر زندگي کنم. شهيد طاقت نياورد و ما او را همراه خودمان به اروميه برديم بعد از مدتي به علت کهولت سن وي فوت کرد و ما برايش مراسم گرفتيم و وي را با عزت و احترام به خاک سپرديمش.

شهيد غلامحسين تا وقتي که به محيط جبهه آشنايي نداشت خيلي تمايل به حضور در جبهه نداشت، ولي پس از موقعي که از طريق ستاد پشتيباني جبهه و جنگ، به جبهه رفت و محيط جبهه و خط مقدم را ديد پس از آن شيفته جبهه و رزمندگان شد و هميشه نسبت به رزمندگان و جبهه بيقراري کرد.ايشان مسئول ستاد پشتيباني جنگ بود که از آن طريق و به بهانه سرکشي به رزمندگان خط مقدم هر چند وقت يکبار به جبهه مي رفت و دين خود را نسبت به وطن ادا مي کرد.

در زمان جنگ نيز وي مسئول ستاد پشتيباني جبهه و جنگ بود و مسئوليت تامين نيازهاي رزمندگان را داشت که البته به صورت بسيجي و از طريق سپاه در اين کار فعاليت مي کرد.

هميشه توصيه مي کردند که از دين پاک و دين ناب محمدي گمراه نشويم و از اهداف و آرمانهاي انقلاب و حضرت امام پيروي و همواره مواظب آن باشيم.

شهادت وي نه تنها به خانواده بلکه به همه دوستان و خويشاوندان و همرزمان وي اندوه سنگيني وارد آورد ولي چون شهادت آرزوي قلبي ايشان بود اين امر هم تسکين مي داد چون مي دانستيم که ايشان به آرزوي خود رسيده است.

هم همرزمان صداقت، درستکاري و مهرباني شهيد غلامحسين را تحسين مي کردند، و مي گفتند وي فردي واقعاً درستکار، صادق، و با ايمان و متواضع است.

از زبان محمدحسين ديده بان فرزند شهيد غلامحسين ديده بان!

در زمان جنگ که پدرم در ستاد پشتيباني جبهه و جنگ فعاليت داشت در آن زمان پدر براي تامين نان جبهه کيسه هاي آرد را به خانه ها مي دادند تا نان بپزند. وقتي نان ها را از خانواده هاي زحمتکش مي گرفتند پدر همه ما (فرزندانش) را به مسجد مي برد و ما را بسيج مي کرد تا تمامي لواش ها را پهن کنيم تا خشک شوند و دوباره جمع کنيم و بسته بندي کنيم  با اين کار مانع از خراب شدن نانها (کپک زدن) مي شدند. پدر علاوه بر آن در تمام کارهايي که نياز به کمک بود از ما استفاده مي کرد.

در مورد ازدواج و تشکيل خانواده دادن شهيد غلامحسين بايد بگوييم که وي با خواهرمحترم سيد حاتمي ازدواج کرد.

وي خانه دار بود و تا ششم ابتدايي قديم درس خوانده بود در آن زمان که مي خواست ازدواج کند غلامحسين 24 ساله و همسرش 14 ساله بود. آشنايي که برادر شهيد با پدر محترم داشت باعث آشنايي دو خانواده و در واقع دو جوان گرديده بود آنها بعد از مقدمات مرسوم همديگر را ديدند و پسنديدند. در آن زمان غلامحسين تازه به استخدام ارتش شاهنشاهي در آمده بود که با حقوق وي مخارج خانواده تامين مي شد.

آنها قبل از ازدواج زياد با اخلاق و خصوصيات همديگر آشنايي نداشتند ولي بعد از ازدواج متوجه شدند که واقعا همسفر خوبي مي توانند براي همديگر شوند.

در اوايل زندگي چندان وضعيت مالي خوبي نداشتند ولي با حقوق کمي که مي گرفت خرج خانواده و مادر خود را تامين مي کرد. همسرش مي گويد وي فردي درستکار- خانواده دوست- با ايمان - قاطع و در عين حال مهربان بود. وي مي گويد ما بمدت 33 بطور مشترک با هم زندگي کرديم.

بعد از ازدواج اوقات فراغت خود را بيشتر به مطالعه کتاب و خواندن قرآن مي پرداخت راز و نياز و عبادت مي کرد وفرايض ديني هميشه در اولويت کارش بود.

 خدمت به ساير همنوعان و اطرافيان از ديگر کارهاي وي بود. و بعد از شروع جنگ نيز کل وقتش را در ستاد پشتيباني و جبهه مي گذراند تا اينکه به آرزوي قلبي خود يعني لقاءالله رسيد.

البته در خانه گل و قناري نگه مي داشت که بعضي اوقات به آنها رسيدگي مي کرد و به تعليم و تربيت بچه ها مشغول مي شد که قاطعيت و سخت گيري ايشان باعث شد که الحمدالله همه بچه ها تحصيلات خود را ادامه دهند و به مقامي برسند.

به افراد با ايمان و درستکار علاقه داشت همچنين مادر و خواهر و همسرش را خيلي دوست داشت. از کساني که گمراه بودند و از زنان بي حجاب و ضد انقلابيون بدشان مي آمد و هميشه امر به معروف و نهي از منکر مي نمود.در برابر ملايمات و ناملايمات زندگي هميشه به خدا توکل مي کرد و در مقابل مشکلات با تمام نيرو ايستادگي مي کرد.

پدر شهيد غلامحسين در دوره بچگي وي فوت کرده بود ولي مادر و خواهر خود را خيلي دوست داشت و به اطرافيان نيز احترام مي گذاشت.

همه اطرافيان ايشان را فردي درستکار و داوري با صلاحيت مي دانستند به همين دليل اکثراً در حل اختلافات خودشان از در شهيد غلامحسين به عنوان داور استفاده مي کردند.

آرزو داشتند که فرزندان صالح تربيت نموده و در خدمت جامعه قرار دهد. بزرگترين آرزويش شهادت بود که به آرزوي خود رسيد.

با فرزندان خود قاطع و سخت گير بود ولي در عين حال خيلي مهربان و صميمي بود.

از فعاليتهاي وي مي توان فعاليت در مساجد - مراسمات مذهبي - فعاليت شديد در جريانات انقلاب و فعاليت در جبهه را مي توان نام برد. با ديدن محيط و ناعدالتي هاي دشمن روز به روز شوق نبرد و حضور در جبهه در وجود ايشان تقويت مي گرديد و با هر بار به جبهه رفتن و آمدن دلي از ماديات و دنيا مي کند.

و به شهادت و لقاءاله مشتاق تر مي شد. وي پيش از شهادت توصيه مي کرد که به راه راست برويد و از جبهه و جنگ و وطن پشتيباني کنيد. به هر قيمتي که مي شد از درستکاري و مذهبي بودن خود دست نمي کشيد. غلامحسين خيلي مهمان نواز بود و خيلي دوست داشت که خانه را با مهمان ببيند. در ايام محرم و ساير ايام که به مسجد مي رفت ما را با خود با مسجد مي برد و اکثر اوقات نيز از مسجد افرادي را که غريبه بودند به منزل مي آورد و برايشان خدمت مي کرد. به تربيت بچه ها اهميت زيادي مي داد به همين دليل در آخرين مرخصي که آمده بود به من گفت که من فرصت پيدا نکردم به بچه ها رسيدگي کنم شايد بعد از شهادتم خودت به بچه ها رسيدگي کن.

خاطرات شهيد غلامحسين ديده بان از زبان محمد حسين ديده بان فرزند و همرزم شهيد.

در زمان شهادت پدرم من 22 ساله بودم در آخرين باري که با خانواده ديداري کرد رفتارش خيلي عجيب بود وصيت و توصيه هاي فراواني مي کرد. به عقيده وي جنگي که ايران دچار آن شده بود جنگ استکباري است و دشمن آن را بر اين ملت تحميل کرده و وظيفه هر مسلمان دفاع از اسلامي است.با همه فرزندان مهربان و صميمي بود و نسبت به امورات بچه ها حساس بود به همنشين هاي فرزندان خود حساسيت نشان مي داد و در صورت گمراهي فرزندان آنها را آگاه مي کرد.

هميشه به والدين و بزرگان احترام مي گذاشت با همه صميمي بود و مشکلات آنها را حل مي کرد.

موقعي که مي خواست به جبهه برود به حفظ حجاب- تربيت اولاد سالم و پشتيباني از دين اسلام توصيه مي کرد. تا جايي که امکان داشت به مادرمان احترام مي گذاشت و او را تکرام مي کرد و به مشکلات وي رسيدگي مي کرد. به امور درسي فرزندانش خيلي حساس بود هميشه تاکيد به درس خواندن بچه هايش داشت اگر نمرات پايين مي گرفتيم با قاطعيت و سخت گيري برخورد مي کرد. به دوستاني که انتخاب مي کرديم حساسيت نشان مي داد و تاکيد مي کرد که در انتخاب دوست خيلي توجه داشته باشيد.

در مورد بعضي امورات خانواده با ما و مادرم مشورت مي کرد و از ما نظر خواهي مي نمود.

وقتي که يکي از فرزندان دچار اشتباه مي شد هيچگونه حقي به وي در مورد اشتباهش نمي داد و در صورت ارتکاب اشتباه با قاطعيت برخورد

مي کرد. دروغگويي، عدم انجام تکاليف ديني و بي احترامي به بزرگان از نظر ايشان خيلي ناشايست و نادرست بود. هنگام روبرو شدن با مشکلات به خدا توکل مي کرد و در برابر مشکلات و ناملايمات مقاومت و پايداري مي کرد.از افراد با ايمان و با تقوا خوشش مي آمد و کساني را که عکس چنين خصوصي را داشت اول امر به معروف مي کرد و در صورت ادامه گمراهي از آنان دوري مي کرد. بدون خواندن نماز هيچ کس را سر سفره غذا راه نمي داد به همين جهت هميشه قبل از جمع شدن سفر غذا بايد نماز خود را ادا مي کرد. از ديگر خصوصيات بارز وي تقوي و درستکاري بود.قبل از انقلاب: زمانيکه در ارتش مشغول کار بود دوستان و همکارانش را در جريان خيانت رژيم قرار ميداد يکبار اطلاعات ارتش ايشان را به اتمام توهين به شخص اول مملکت (شاه) دستگير و بازداشت کردند بعد از اينکه بازنشسته گرديد فرصت را غنيمت شمرد و جهت خدمت به محرومان تصميم گرفت در کانون انقلاب مسجد مير صالح مرحوم فعالانه شرکت مي کرد و در اکثر راهپيماييها عليه رژيم ستم شاهي حضور فعال داشت در تکثير و توزيع بيانيه هاي امام خيلي فعال بود در هنگام ورود امام به ايران براي استقبال از آن بزرگوار به تهران رفت.

بعد از پيروزي انقلاب مدتي در بسيج خدمت کرد و سپس در شوراي اصناف مشغول به کار شد. بعد به دفتر امام جمعه آمد، بعد از سپري شدن مدتي و پس از شروع جنگ تحميلي مسئوليت ستاد پشتيباني جبهه و جنگ از طرف امام جمعه به ايشان واگذار گرديد.

شهيد غلامحسين چنان شيفته خدمت بود با اينکه بیماری قند و ناراحتي قلبي داشت و دکترها گفته بودند که نبايد دست بکاري بزند و حاج آقا مروج (امام جمعه وقت اردبیل) نيز بارها ايشان را از کار کردن منع مي کرد، ولي او نمي توانست قبول کند که ديگران کار کنند و او نگاه کند! وقت بخصوصي براي کار نمي شناخت. از اول صبح تا اذان مغرب و حتي بعد از اذان مغرب تا نصفه هاي شب و گاهگاهي تا دوساعت گذشته از نصفه هاي شب، کارش ادامه داشت.

وقتي که خبردار مي شد که ممکن است در جبهه حمله اي صورت گيرد از حاج آقا مروج با اصرار فراوان اجازه مي گرفت و راهي جبهه مي شد. دوستان رزمنده اش نقل مي کردند که در جبهه حالش بسيار خوبتر از پشت جبهه است. وقتي که تصميم به رفتن جبهه مي کرد دوستان اصرا مي کردند که کار شما در ستاد خيلي بيشتر از جبهه است و کار شما را در جبهه رزمندگان انجام مي دهند. ولي اينجا کار شما مشکل است و هر کي نميتواند آن را انجام دهد. شهيد هيچوقت زير بار اين حرفها نمي رفت و مي گفت اگر من بروم ديگري مي آيد و اداره مي کند. شهيد نقل مي کرد که حاج آقا مروج خيلي اصرار داشت که اينجا کارکنم و از رفتنم به جبهه جلوگيري مي کرد. گفتم حاج آقا شما تضمين مي کنيد که من تا آخر عمر اينجا کار کنم و موقع از دنيا رفتن شهيد بروم؟ من حرف شما را قبول مي کنم. حاج آقا ميگفت من نمي توانم اين کار را بکنم.

آقاي حاج سيد ابراهيم سيدحاتمي نقل مي کرد: آخرين بار که شهيد بزرگوار عازم جبهه بود براي اجازه گرفتن از حاج آقا مروج آمده بود حاج آقا مروج اجازه نمي داد. شهيد در حالي که عصباني شده بود و گريه ميکرد، مي گفت ساير ادارات در سال يکماه مرخصي دارند شما به ما يکماه مرخصي نيز نمي دهيد.

حاج آقا بالاخره قبول کردند و ايشان با روي خندان خدا را شکر کرده است.

در ضمن حاج آقا قاضي نقل مي کرد که آقاي مروج مي گفتند من در طول خدمتشان هر چه سعي کردم با عناين مختلف به ايشان وجهي و مبلغي بدهم ايشان به هيچ وجه قبول نکردند.

شهيد حاج ديده بان به غير از موارد ذکر شده بالا نماينده امام جمعه در کميته خودرو و انجمن حمايت از زندانيان (رئيس هيئت مديره) بود.

ايشان با دوستان و همکاران خود به نامهاي سيدعباس سيدحاتمي و غلامرضا رمضاني هرچند وقت يکبار براي بررسي وضعيت رزمندگان و برادران ارتشي در جبهه اعزام مي شدند به جبهه هاي جنوب و غرب سرکشي مي کردند.

در جبهه من و شهيد غلامحسين (پدرم) و دايي ام در خط مقدم اول و دوم و سوم بين رزمندگان خوراکي هايي از قبيل پسته و بادام و کنسرو را که کمکهاي مردمي بود پخش مي کرديم.

هر روز دو نفرمان براي پخش خوراکي و وسايل مي رفت و يک نفر در ستاد مي ماند در روز شهادت ايشان قرار بود، من و دايي ام غذاها و خوراکي هايي را پخش کنيم صبح آن روز که از خواب بيدار شدم ديدم پدرم صبح زود از خواب بيدار شده و غسل کرده و لباس مرتب پوشيده. علت از ايشان جويا شدم جواب دادند امروز من مي خواهم به جاي تو به پخش غذا بروم. من در آن زمان کم سن و سال بودم و از وضعيت خطرناک جاده ها و بمب باران هاي دشمن مي ترسيدم بعد از حرف پدر نفس عميق کشيدم و آرامش يافتم. پدر و دايي ام غذاها را آماده کردندو براي پخش غذا با ماشين به راه افتادند.بعد از مدتي دايي ام در حالي که از ناحيه پا ترکش خورده بود به تنهايي به قرار گاه بازگشت از ايشان پرسيدم پدرم کجاست؟ جواب داد: پدرت زخمي شده بود که به بيمارستان صحرايي انتقال داده شد.

من روز به بيمارستانهاي صحرايي رفتم ولي خبري از پدرم پيدا نکردم. پيش دايي برگشتم و از دايي پرسيدم کجا برده اند چرا نمي توانم پيدايش کنم. به دايي جواب داد نمي دانم شايد به جاي ديگري انتقال داده اند.

 با همديگر به طرف اهواز به راه افتاده به اهواز که رسيديم، دايي يواش، يواش خبر شهادت پدر را به من داد و گفت که پدرت در اصابت ترکش خمپاره از ناحيه صورت و دست و اعضاي بدن زخمي شده و به شهادت رسيد. من خيلي ناراحت شدم و گريه کردم دايي من را آرام کرد به تهران رفتيم و پس از تحويل گرفتن پيکر پاک پدرم به اردبيل آمديم. بعداً به محل شهادت پدرم رفتم گويا در حياط ديده باني درحال پخش غذا بوده اند که دشمن بمباران را شروع کرده بود.

بالاخره در تاريخ 22/1/1366 در منطقه شلمچه بر اثر اصابت خمپاره به مقام والاي شهادت نائل آمد. با شهادت ايشان ستاره اي نوراني در آسمان خاموش گرديد و شهيد غلامحسين ديده بان به آرزوي خود که شهادت بود رسيد و به لقاءاله پيوست. مزار وي در گلزار شهداي غريبان مي باشد.

روحش شاد و يادش گرامي باد


برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده