شهيد «احد جباري» در سال 1302 هجري شمسي در روستاي باغچه لر آذربايجان ديده به جهان گشود و در اثر اصابت ترکش خمپاره از پشت سر، در مورخ 12 مهر 1361 به شهادت رسيد.
به گزارش نوید شاهد اردبیل؛ در ذیل بخشی از زندگینامه معنوی و عبادی شهید «احد جباری کرد قشلای» را با هم می‎خوانیم:
خانواده شهيد احد جباري کرد قشلاقي در اصل اهل روستاي ثمرين از توابع شهرستان اردبيل مي باشند . سالهاي قبل از تولد شهيد خانواده ايشان به دليل اختلافات قومي که در روستاي ثمرين اتفاق مي افتد مهاجرت مي کنند وبه  جمهوري آذربايجان مي روند ودر زمان مهاجرت پدر و مادر شهيد  2 فرزندداشتند اما شهيد احد جباري در سال 1302 هجري شمسي در روستاي باغچه لر آذربايجان ديده به جهان گشود . پس از گذشت مدتي يکي از اقوام شهيد يعني عموي ايشان به باغچه لر رفته وخانواده شهيد را با خود به ايران مي آورد  واينها در کرد قشلاقي از توابع تالش  ساکن مي شوند در کردقشلاقي زمين ودام  داشته اند  و مرفه زندگاني مي کردند اما دست  روزگار اجازه نمي داد شهيد  وخانواده ايشان بصورت راحت در يکجا ساکن باشند مجدداً به دليل اختلافات ودرگيري که در روستاي کرد قشلاقي اتفاق افتاد  دوباره مهاجرت کردند و به اردبيل  مي آيند در ابتدا در محله عليه ساکن مي شوند  وبعد به محله قاسميه آمده زمين ومنزلي بزرگ خريده و در آن  جا ساکن مي شوند شهيد 4 برادر و2 خواهر داشت که با پدر ومادر جمع خانوادگي نه  نفره  را تشکيل مي دادند يکي از اين خواهر ها ويکي از برادرانشان متأهل  بودند وخواهرشان نيز ازدواج  کرده بودند خود شهيد احد جباري وبرادر بزرگش مجرد بودند . منزل مسکوني واقع در محله قاسميه را به پول رايج آن زمان  چهارصد تومان خريده بودند که در آن موقع برق هم نداشتند بعد از گذشت مدتي محله برقدار مي شود  . بدين ترتيب اين دوران پرفرازونشيب شهيد سپري مي شود در جواني 2يا3  ازدواج ناموفق داشته وآن گونه که همسر فعلي ايشان نقل مي کند پدر شهيد مادر همسر فعلي اش را گرفته بوده وبا او زندگي مي کرده است . روزي از روزها  که شهيد احد جباري به روستاي ثمرين گذرش مي افتد همسر فعلي اش را مي بيند وبعد از پرس وجو متوجه مي شود دختر زن باباي خودش است  به اردبيل آمده وزن باباي خود مي گويد که دخترت را به عقد من در آور تا زندگي من نيز سروسامان يابد  ومن که يک زنم مرده وديگري مريض شده وبچه دار نشده ، بلکه به خواست ومشيت الهي صاحب فرزند شوم  . از طرفي هم همسر فعلي شهيد به رسم مرسوم در قديم ناف بريده ونامزد کرده پسرعموي خود در  روستاي ثمرين بوده است اما آن گونه که خود (همسر ) نقل مي کند چون پدرش مرده بود ومادرش ازدواج کرده بود او تحت تکفل عمويش بوده به همين خاطر عمويش به اجبار مي خواسته دختر برادرش را به عقد  پسرش در بياورد اما پسرش چند سالي از دختر( همسرفعلي شهيد) کوچکتر بوده  بنابراين او(همسر فعلي شهيد) هم به وصلت بات پسر عموي خود راضي نبود تا اينکه ماجراي  آمدن شهيد احد اجباري به روستاي ثمرين پيش مي آيد وتقدير الهي چنان مقدر مي شود که دختر زن باباي خود را ديده وبا ازدواج مي کند البته اين وصلت فعلي شهيد به عموي دخترش مي گويد 2 دختر داشتم يکي  را تو شوهر دادي اين يکي را خودم شوهر خواهم داد . همسر شهيد مي گويد چون بچه بودم وپانزده سال بيشتر نداشتم مرا به بهانه مهماني رفتن به خانه مادرم به خانه شهيد آمدم وبعد از چند ماه آخوند وعاقد آوردند تا مرا به عقد شهيد درآوردند  خانه پدري شهيد بزرگ بود ودر قسمتي من وشهيد زندگي مي کرديم ودر قسمت ديگر مادرم با پدرشوهرم  زندگي مي کردند . وقتي از مراسم عروسي صحبت مي کننند خنده اي از ته دل مي کند ومي گويد عقد که کرديم به بازار رفتند وآنچه را که آنزمان براي دختر کدخداي دهمان خريده بودند براي من خريدند وپارچه ها را به خياط دادند ولباس نو براي من دوخت وديگر هيچ مراسم خاصي برايم نگرفتند چون هم در قديم ازدواجها ساده بود وهم اينکه من زن اول شهيد نيودم واو از من ( همسر فعلي شهيد ) خيلي بزرگ بود  . بنابراين زندگي مشترک شهيد وهمسرش با سادگي اما با صفا وصميمت خاص در اردبيل در محله قاسميه در سال 1335 شروع شد  نزديک  به دوسال صاحب فرزند نشد اما پس از اين دوسال خداوند پسري به آنها عطا فرمود که نامش را حميد گذاشتند قدم مبارک فرزند اول رونق خاصي به زندگي شهيد وهمسرش بخشيد وبعداز او صاحب 3 پسر و3 دختر ديگر نيز شدند وخانواده شهيد عائله اي بود شامل هفت فرزند ودونفر همسر وخودش بودند .(9نفر)

همسرش مي گويد: وقتي بعنوان عروس به خانواده شهيد آمدم 4مغازه داشتند يکي نانوايي، دومي زغال فروش ، سومي دامداري، وچهارمي نفت فروش  بود وبعد از شهيد کارگاه قالي بافي وپرداخت قالي خريد وبادر شاگرد آن جا را اداره مي  کرد بسيار سخت کوش ونترس بود  اهميت فوق العاده اي  به کسب روزي حلال داشت  در خانه خوش اخلاق ونيک برخورد بود و با همسر وفرزندانش خيلي رئوف وخوب رفتار مي کرد همسرش مي گويد چون کارش در کارگاه خيلي سخت وزمان بر بود به همين خاطردر کار خانه نمي توانست کمک حال من باشد عادت داشت موقع رفتن به جايي بچه بغل مي کرد اما در اوايل  زندگي مشترکمان يک لحاف را هم مي دوختيم  چون من سن زيادي نداشتم ودر کم سن وسالي ازدواج کرده بودم زياد کار بلد نبودم به همين خاطر به من کمک کرد تا آن لحاف را دوختيم که بعدها من ( همسر فعلي شهيد )  پخته تر شدم وخودم کارهاي خانه  وبچه داري را  به تنهايي انجام دادم. همسرش مي گويد: چهار برادر بودند که هشيد از همه آنها دست ودلباز بود وبه همه برادرهايش کمک مي  کرد وحتي به خانواده پدرش نيز توجه مالي خاص داشت.

 ايام سپري مي شد تا اينکه ايام زندگاني شهيد احد جباري به دوران انقلاب رسيد دختر بزرگش مي گويد فعاليتهاي شهيد قبل از پيروزي انقلاب اسلامي سال54 تشريف فرمايي امام (ره) آغاز شده بود در آن زمان که محل تجمع انقلابيون در مساجد وجلسات مخفيانه  برگزار مي شد ايشان درصف  تندرو بود به دليل اينکه خانواده اي مذهبي ومتدين بود نمي گذاشت  درهيچ خانه تلويزيون باشد ومعتقد بودند تلويزيون مبتذل آن زمان کارخانه شيطان بود ولي در روز تشريف فرمائي امام خميني (ره) به ميهن که پرواز نيز با تاخير انجام شده بود به گفته دخترش همه اعضاي خانواده  شهيد براي ديدن  لحظه ورود امام به ميهن در منزل همسايه شان که تلويزيون داشت جمع شده بودند وهمان  روز شهيد  بعداز ديدن آن تصاوير براي اولين بار تلويزيون خريده وبا خود به منزل مي آوردند  . در دوراني که شهيد به فعاليتهاي انقلابي پيوسته بود  حتي  خانواده خود را به طور کامل طرد کرده به جريان انقلاب پيوسته بود در روز آتش زدن شهرباني ها در اردبيل خانواده شهيد به صورت دسته جمعي  حضور داشتند دخترش مي گويد اگر کسي به زيارتي مي  رفت  پدرم (شهيد) با او سفارش مي کرد برايم کفن سوغات بياورد  وهمه آنرا هب شهيدان انقلاب هديه مي کرد  وهيچ يک از آن کفنها براي خودش نصيب وقسمت نشد. دختر بزرگش ملاحت جباري در ياد آوري خاطرات انقلابي پدرش خاطره اي را چنين نقل مي کند : " خانه شهيد در محله قاسميه در نبش کوچه بود ودو در داشت آجرها را به پشت بام چيده بود وجوانان انقلابي که از دست مأموران فرار مي کردند به خانه راه مي داد واز بالا بر سر مأموران آجر مي زد به نحوي که آنها متوجه نمي شدند که آن جوانها از کجا فرار مي کردند فراري ها را از در پشتي رد مي کرد باآن که سواد نداشت اعلاميه هاي  امام خميني را زا آقاي آيت ا.. مروج وحاج سيد غني مرحوم مي گرفت وبه خانه مي آورد تا ما ( فرزندانش ) برايش بخوانيم.

خاطره اي ديگر از زبان دختر بزرگ شهيد: اوايل انقلاب سال 57 مادر شوهر من ( دختر بزرگ شهيد)  به خانه ما آمده بود  پدرم رفت گوشت  بخرد در مقابل محله اکبريه چند جوان انقلابي در حال فرار بودند ومأموران در تعقيب آنها ، مأموران به شهيد چند ابر اخطار مي دهند کنار برو تا شليک کنيم اما شهيد مي بيند اگر کنار بکشد ماموران آن جوانان را خواهد زد  به همين دليل بي اعتنا به ايست وفرياد مأموران به راه خود ادامه مي دهد يکي از مأموران بنام پاسبان  رشيد ( معروف به آش رشته )به شهيد نزديک شده ومي گويد:  فلان فلان شده مگر با تو نبودم چرا توجه نمي کني  که اخطار مي دهيم  شهيد مي گويد گوشهايم نمي شنود با تفنگ يک گلوله به گوش شهيد شليک مي کند ومي گويد برو حالا ديگر گوشهايت نمي شنود واقعاً  کر شدي ونمي شنوي . دخترش ادامه مي دهد در خانه بوديم که ديديم پدرم خوني به خانه آمد وپرده گوشش پاره شده وقتي علت را پرسيديم  ماجرا را شرح داد وگفت اگر من کنار مي رفتم آنها(مأموران) آن جوانان  را  مي زدند من خود را سپر آنها کردم.

 اما قسمت زرين واصلي زندگي شهيد بعد از انقلاب ودر اوايل جنگ بود ونيز با فعاليتهاي پي در پي انقالاب  همراه بود فوق العاده به امام خميني (ره)  علاقه مند بودند وخود را پيرو  واقعي او مي دانست در اوايل پيروزي انقلاب  درمساجد بعنوان پايگاههاي بسيج فعاليت مي کرد با پاس شب ونگهباني و.. بعدها به  روستاهاي اطراف دادند وزماني هم که جنگ شروع شد بعنوان کمک رسان به جبهه ها وسايل مي بردند وکمکهاي مردمي رابه آنجا مي رساندند . و از وقتي  رفت وحال وهوايي جبهه و وضعيت مملکت وحمله بي رحمانه  دشمن به سرزمينش را از نزديک ديد ولمس کرد ديگر هيچ چيزي جلودارش نبود وهيچ مانعي نمي توانست او زا از راهي که اتنخاب کرده بود لحظه اي دور نگه دارد . حتي حب فرزندانش .

در اين که شهيدان افرادي منتخب وآزمون داده هستند شکي نيست  کمتر شهيدي يا شايد هيچ شهيد اغراضي غير از جلب رضاي خداوند مهربان در دفاع از کيان دين اسلام ، حفظ وحراست مرزهاي کشورش و صيانت از دينداري وناموس مردم سرزمينش داشته باشد.

وقتي با فعاليتهاي  ورشادتهاي  جوانان انقلابي ايران همچون شهيد جباري ها ثمره درخت انقلاب به بازنشست دشمنان کوردل وياوه گويان اين مرزو بوم تحمل استقلال  ،آزادي ويکپارچگي  ملت ايران نداشتند لذا با دست به يکي جنگي نابرابر وتحميل  را به ايران تحميل کردند واينجا بود که مردم غيور و ميهن پرست وانقلابي ايران از مزدوران کنار کشيدند وبا حضور  در صفوف دفاع وپيروي از رهنمودهاي رهبر فرزانه انقلاب ومعمار کبير انقلاب امام خميني (ره) به همه دشمنان ايران واسلام ثابت کردند اين ملت به اجنبي ها اجازه دخالت واستعمار مجدد نخواهد داد .

 ملاحت جباري فرزند شهيد جباري مي گويد: وقتي پدرم از آغاز جنگ احساس تعهد ولبيک به فرمان رهبرش را داشت واز پشت جبهه وکمکهاي مردمي به جبهه رساندن را شروع کرد ديگر پاي ثابت افراد اعزامي بود هيچ  چيز جلو دارش نبود  هر بار که به مرخصي مي آمد  وبه ما  سر يم زد  مثل اينکه مي دانست  رفتني است لذا هيچگاه  سعي در وابسته کردن خود به دنيا وفرزندانش که گوشه اي از دلبستگي هاي دنيوي است نداشت بلکه هر بار توصيه هاي به مادرم مي کرد که اگر من نباشم بچه ها را دور خود جمع کن وبه ترتيب آنها  دقت کن وسعي  خود را بکن   تا بجايي برسند  وخادمي براي اين مرزوبوم باشند . مرا (دختر شهيد) چهارده سالگي شوهرداد وهمسرم را خود انتخاب کرد که من راضيم ، او اد امه مي دهد پدرم به حجاب خيلي اهميت مي داد وحتي اجازه نمي داد در خانه نيز روسري خود را از سر باز کنيم چون معتقد بود فرشته ها به خانه نمي آيند . او (دخترشهيد)  مي گويد: اجازه نمي داد به مدرسه برويم چون در آن زمان مدارس مختلط  بودند ومي گفت در آنجا دين وايمان وجود ندارد مادرم مرا مخفيانه به مدرسه ثبت نام کرد  وقتي فهميد گفت دخترم مبادا روسري ات را ابز کني چون اگر چنين کاري بکني درآن دنيا از هرمويت يک مار آويزان خواهد شد.

 دختر شهيد احد جباري در وصف اخلاقيات پدر مي گويد: با آنکه با ما کم  زندگي کرد اما در اين مدت کوتاه واقعاً پدري مهربان ورئوف بود وقتي به او اصرار کردم پدر ترا به خدا به جبهه نرو گفت: دخترم  به خدا اگر پسر بودي يا شوهر نکرده بودي که اختيارت دست شوهرت باشد (نه صرفاً  بخاطر اينکه دختري چون شوهر کرده اي) حتماً تو را با خودم  مي بردم آن وقت اگر حال وهواي جبهه را مي ديدي  خودت به من مي گفتي پدر برويم جبهه ، هستند دختراني که در آنجا در پشت خط مقدم  با دست گره مي زنند با دهان فوت مي کنند وبا چشم گريه مي کنند ( بادستشان باند را بر سر وبدن زخمي ها گره مي زنند با دهانشان تنفس مصنوعي مي دهند وديدگانشان گريان مي شوند)

 همسر شهيد دوران زندگي با او را با آب وتاب وشور وشعف خاصي بيان مي کند ومي گويد: يکبار با هم به مشهد رفتيم در اره به من گفت : مهرت را به من حلال کن من خنديدم گفتم اين موضوع را به من قبلا از راه افتادن مي گفتي شايد کار واجب تر از مشهد آمدن بود.

 گفت : نه نگران نباش ان شاء ا... خداوند نظرش از شما دريغ نمي کرد  مرا برد در مشهد به جاي آن (مهريه ) يک گوشواره بزرگ  برايم خريد که تا اين اواخر نگه داشته بودم بچه ها مي گفتند بزرگ است  گوشهايت اذيت مي شوند  عوض کردم که با هيجان خاصي اين صحبتها را بيان مي کرد . او مي گفت :  در مدت زندگي مشترکمان مرا خيلي به گردش ( مغان، مشهد و..)  مي برد از لحاظ خورد وخوراک وپوشاک الحمدالله مشکلي ومظيقه اي نداشتم . ولي وقتي امام خميني (ره) فرمان جهاد دادند گفت ديگر مرا از اين راه باز نداريد.

 مخارج زندگي خانواده شهيد درآن زمان از طريق کارگاه پرداخت مي شد همسرش نقل مي کند 2 شاگرد گرفته بود وشبانه روز در آنجا کار مي کردند اغلب تا صبح در آنجا  مي ماندند وکار ميکردند  وقتي به او گفتم چرا اينقدر خودت را خسته مي کني  مريض مي شوي  مي گفت: اغلب کساني که فرش براي پرداخت مي آورند فقير  وبيچيز هستند که به پول آن نياز دارند من بايد کار مردم را به راه بياندازم تا بلکه فرش را فروخته نيازشان را برطرف کنند؛ با اين همه که خسته وکوفته مي رسيد نماز صبحش را قضا نمي کرد مي خواند ومي خوابيد ،  شهيد خيلي دست ودلباز بود. ومهمان  را فوق العاده ارج مي نهاد  .

 به حلال وحرام خيلي اهميت مي داد وخمس اموالش را سروقت مي داد وطوري که بعد از شهادتش کلي برگه خمس که به شيخ غني مرحوم داده بود پيدا شد . کم ديده شده بود  نمازش را قضا کند خيلي کم ديده مي شد به مراسم مذهبي نرود ويا نماز شب نخواند . گويي خداوند متعال اين افراد (شهيدان) را براي  خود مخصوص آفريده بود.

 از عشق وعلاقه او به جبهه وجنگ هرچه بگوئيم باز هم کم است براي او مردن معني نداشت  او مي خواست اگر زندگي مي کند با عزت باشد واگر هم از دنيا مي رود در راه خدا باشد وشهادت نصيبش گردد. همسرش مي گويد: روزي سفره پهن بود که از مسجد آمد گفت : همايون تو را قسم به ابوالفضل که تو اعتقاد و ارادت خاصي داري يکبار بگو به من که تو سرپرستي اين هفت بچه را به عهده مي گيري وقيم آنها مي شوي گفتم نمي توانم چون دختر کوچکم خردسال بود وصغير، من نمي  دانم آيا عمرم کفاف مي دهد که او را بزرگ کنم يانه؟ شهيد گفت : نه نترس خدا آنگونه مصلحت نمي بيند که اين بچه ها را هم از من و هم از تو محروم کند،همانگونه هم شد صدق دل خوبي داشت همه را به نحو احسن جا به جا کردم و اکنون با نوه ام در منزل شخصي ام مي مانم .

فعاليت و حضور شهيد تنها در خود جبهه نبود بلکه قبل از شدت گرفتن جنگ کمکهاي مردمي را (سال 60 ) جبهه ها مي رساند چندين بار پشم و پارچه خريد و همسرش به اتفاق همسايگان لحاف و تشک گرفتند و او به جبهه برد مثل اينکه مي دانست آمدن هايش موقتي است و او بالاخره رفتني بنابراين مي خواست دغدغه تربيت و سرپرستي بچه هايش را داشت و مي خواست تا خودش زنده است قوميت آنها را رسماً به همسرش بسپارد به همين خاطر روحاني به منزل آورد و گفت آخوند وصيت مرا بنويس و اختيار همه چيز را به همسرم واگذار کن ، همسرش ناراحت شد و گفت مرا به کي مي سپاري گفت تو را به کسي مي سپارم که روي دستش دستي نيست و قدرت مطلق از آن  اوست .

همسر شهيد در وصف علاقه او به جبهه مي گويد : داماد همسايه مان شهيد شده بود وقتي شهيد به مرخصي آمده بود گفتم براي عرض تسليت به منزل آنها برويم ؛ زن همسايه خطاب به شهيد گفت : برادر تو را خدا به جبهه نرو همايون خان خيلي ناراحت مي شود و سختي مي کشد شهيد ناراحت شد و گفت : خواهر اين حرفها را را ترن داماد تو رفته ما هم بايد راه او را ادامه بدهيم اگر تو وضعيت زنان و دختران مناطق جنگي را ببيني هيچ وقت اين حرف را نمي گويي اگر آنها به اردبيل بيايند چه کار مي کنيم .

آري ! واقعاً نيز اين حرفها از عمق دل و ژرفاي جان شهيدان نشأت مي گرفت . به همين خاطر در هربار که به مرخصي مي آمد از دلير مردان و دلاوران عرصه جنگ تعريف مي کرد و خط شکن ها را مي ستود و در خاطره گويي از جبهه به روزي اشاره مي کرد که يراي پاکسازي 17 نفر نيرو خواسته بودند که 27 نفر داوطلب شده بودند و انتخاب نشده ها قهر کردند . مي گفت : روز آزادسازي خرمشهر شادي و نشاط و شيريني خوران کرديم .

پسر ارشد شهيد که نسبت به ساير فرزندان او بيشتر ياد و خاطره پدر در حافظه داشت نقل مي کند پدرم فردي مؤمن و متدين بود قبل از شهادت به من گفت : نه نماز قضا و نه روزه قضا دارم راحت باش و با افتخار عنوان مي کرد که هر چه روزي خورده ايد از دسترنج خودم بوده و حلال حلال است که خمس آن را پرداخت نموده ام ذره اي در هيکل شما حرام نيست . او (پسرشهيد ) مي گويد : پدرم (شهيد) به حضرت امام خيلي علاقه داشت در دوران انقلاب اغلب در راهپيمايي حضور داشت و به شهادت اهل محل اعلاميه هاي دست اول نزد پدرم پيدا مي شد که من نيز در پخش آن همکاري مي کردم .و چون خود در پيروزي انقلاب نقش داشت لذا در زمان جنگ نيز بي امان و عاشقانه در جبهه حضور داشت .

- خاطره پسر شهيد احد جباري (حميد جباري)

يک شب از خواب با صداي گريه پدرم بيدار شدم ديدم نماز شب مي خواند آنقدر گريسته که محاسنش خيس شده ؛ ناراحت شدم و به او گفتم مگر مملکت را فقط به تو سپرده اند مگر آنهايي که ماشين مدل بالا سوار مي شوند در اين مملکت نيستند فکر مي کني با اين کارها به بهشت مي روي ؟ به من نگاه کرد و گفت : تو برو بخواب .

- خاطره همسر شهيد

آخرين باري به مرخصي آمده بود (سال 6/61) به من چهار هزار تومان داد و گفت من اين خانه را با تمام اسباب و لوازمش از تو اجاره مي کنم خنديدم و گفتم خانه خودت را از من اجاره مي کني ؟ گفت من وصيت کرده و به تو اختيار داده ام بنابراين نمي خواهم از تو سلب اختيار کنم .پ

- خاطره همرزم شهيد (آقاي علفيان)

شبي که قرار بود عمليات مسلم بن عقيل  ( سال 1361عمليات شهادت شهيد)  را شروع کنيم يکبار به شناسايي رفتيم لباسهاي شهيد کثيف شد وقتي عقب تر آمديم   شروع کرديم لباسهايش را بشويد  گفتيم نگه درا وقتي از حمله برگشتيم  هر دو را با هم مي شويي . گفت نه!! با اين که پا درد داشت (واريس) پتوي چند همرزم خود را شست وبه حاضران گفت چه کسي مي آيد غسل شهادت دهد از آن جمع فقط سه نفر غسل دادند فرداي شب عمليات ساعت حوالي 13 ظهر در اثر اصابت خمپاره از پشت سد در مورخ 12/7/61  به شهادت رسيد ودر مورخه 17/7/61  بخاک سپرده شد.

روحش شاد وراهش پر رهرو باد

 وقتي  زاواياي زندگي شهيد احد جباري را مي نگري درسها  وعبرتهاي مختلفي مي تواني بگيري در اين لحظه در ذهن آدمي اين موضوع متبادر مي شود آيا اينان از افراد زميني و خاکي هستند يا نه افلاکي و با روح خدايي خلق شده اند ؟ قطعاً خالق يگانه با عنايات ويژه به شهيدان پيکره خاکي آنها خلق کرده و ديري نپاييده که روح بلندشان را به سوي خود پرواز داده است .

روزي يکي از دوستان شهيد به او گفت خوشا به سعادتت که به جبهه مي روي؛ خانواده ام به من اجازه نمي دهند من هم بيايم ، شهيد به او پاسخ مي دهد ناراحت نباش اگر بعد از شهادتم يک بيل خاک بر سر مزارم بريزي تو هم در ثواب شهادت با من سهيمي .

اين موارد حاکي از روح بلند و حس انسان دوستي و عشق به وطن ودين داري  او را متجلي  مي کند. او(شهيد)  معامله  خود را با خدا کرده بود وبه غير خدا بي توجه بود  با وجود  اينکه حب اولاد  براي  والدين  انگار ناپذير است سعي داشت محبت فرزندانش را نيز از دل خارج کند، به همين خاطر روزي که پسر بزرگش  به او پيشنهاد معامله داد او نپذيرفت زيرا او قبلا معامله اش را با خدا کرده بود ؛ يک روز حميد (پسر ارشد شهيد) به او مي گويد  پدر ، من وتو و خدا با هم معامله اي بکنيم من به جاي تو به جبهه بروم هر قدمي که برداشتم ثوابش مال شما ، به شرطي که شما بمانيد  ومن بروم شهيد قبول نمي کند با هم به نزد  آيت ا.. مروج مي روند وما وقع را مي گويند مرحوم مروج  خطاب به پسر شهيد مي گويد: اي  لوطي مگر در قران نيامده هرکس ذره اي عمل خير کند به پاي خودش وهرکس ذره اي عمل بد انجام دهد به حساب خودش مي باشد.

 آخرين باري که شهيد جباري به مرخصي آمده بود انگار مي دانست اين رفتن را برگشتي نيست لذا سعي مي کرد همه کارها را انجام دهد وآماده برگردد به هرکس که از بزرگ وکوچک مي رسيد حليت مي طلبيد تا اينکه  به سرروسامان خانواده اش رسيد پسر بزرگش را صدا زد وگفت : ماشاء الله پسر بزرگي شده اي مي خواهم به تو حرفي بزنم ؛ اگر من شهيد شدم مبادا کفن ودفن من بکني و وقتي جنازه آمد چون جنازه شهيدان در هم مي آيد به دقت مرا شناسايي کن.

گوشه اي از وصيت نامه شهيد

 با همسرش نيز کاملاً اتمام حجت کرده بود او را قيم فرزندان واختيار دار همه هست وصيتش کرده بود در آخرين خداحافظي به همسرش گفت: مواظب بچه ها باش در تربيت آنها کوتاهي نکن مبادا براي من گريه کني وچشمهايت را از بين ببري که از من مشغول اذمه اي ، تو بايد مثل کوه با صلابت پشتيبان بچه ها باش  مواظب  طلا هايت باش چون اگر زماني بچه ها به تو نرسند مدتي  مي تواني با آنها گذران زندگي کني.

 همسرش نقل  مي کند  تا دم بازار به همراهش رفت هرچقدر اصرار کردم که نرو قبول نکرد در بازار به من گفت : بگذار بروم پول اين صندلي ها را حساب کنم برگردم همان رفتن رفت وديگر برنگشت آلان هم وقتي به آن محل مي روم فکر مي کند برمي گردد پانزده روز بعد خبر شهادتش آمد دو روز قبل از خبر شهادتش  در خواب ديدم  سالن بزرگي است تعداد زيادي زنجير مي زنند احد(شهيد) از زنجير زنها جدا شد وآمد  خوابيد وبه من پشت کرد در دل ناراحت شدم وگفتم به جاي اينکه من به او اخم کنم که چند صباحي است بچه ها را رها کرده و رفته او با من قهر مي کند  در منزل نشسته بودم روز جمعه بود جاري ام وپسرش به خانه مان آمدند مثل اين که دلم گواهي خبر بدي را مي داد به پسرم گفتم حتماً براي پدرت اتفاقي افتاده  جاري ام گفت  نترس  کمي زخمي شده  وقتي پسر ديگر جاري ام آمد گفتم نه حتماً خبري است پسرم گفت چه خبري است گفتم هيچ خبري بزرگتر از اين که پدرت (شهيد ) به آرزويش رسيد خلاصه بادست  خود رخت عزا بر تن کردم  وبه زن همسايه مان نان پيغام فرستادم به منزل ما  بيا احد با حاجيان رفته بود با آنها هم برگشت خود شهيد قبل از رفتن سي هزار تومان به من پول داده ؟ پول را به پسر بزرگم دادم وگفتم با گريه کاري درست نمي شود  مراسم  پدرت  را آبرومندانه برگزار کن ، شب  دور از چشم بچه ها خيلي گريه کردم چون او ( شهيد)   برايم هم پدر بود وهم مادر ، هم برادر بود وهم خواهر  ، همه کسم بود از حضرت زهرا وزينب (س) براي خود صبر خواستم تا بچه ها بزرگ کنم انگار خدا ندايم را آن شب شنيد وبحمدالله توانستم همه بچه ها را به نحو احسن جابه جا کنم.

 مدتي بعد از شهادتش بود که در خواب ديدم با تعداد زن  سياه چادر به منزل آمد من رفتم براي مهامانها چاي حاضر کنم  گفت بيا وقت  زيادي نداريم  بايد برويم اين   بقچه را براي تو آورده ام  رخت سياهت را عوض کن  موقع رفتن گفتم  من هم مي آيم گفت جانمي شود برو به خانه.

 وقتي بيدار شدم چند ساعتي دنبال آن بقچه مي گشتم وقتي   لباس  سياهم را عوض کردم دوباره به خوابم آمد به حياط منزلمان آمده  ونخهاي قرمز فرش بافي را در طناب پهن مي کند و موقع رفتن تکه گوشت مرغي را به دستمان پيچيد وبرد فردا که بيدار شدم به  اردبيل خيلي شهيد آوردند . اين شهيد  بزرگوار که گفته " شهيدان  زنده اند الله اکبر " واقعاً نيز چنين است  خواسته اش از بچه هايش ادامه دادن راهش بود وپيام او به جامعه حفظ وحراست از دين وپيروي از خط وفرمان رهبري وايستادگي در برابر دشمنان ايران واسلام بود ؛ جامعه نيز بايد پاسدار خون شهيدان باشد واجازه ندهد خون آنها پايمال  شود .

روحشان شاد وراهش پر رهرو باد.    


برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده