شهید «سرباز خدادادی» در سال 1339 در اردبیل دیده به جهان گشود و در تاریخ هفتم اسفندماه 1362 در عملیات خیبر و در جزیره مجنون به لقاءالله پیوست.
به گزارش نوید شاهد اردبیل؛ در ذیل بخشی از زندگینامه و مجاهدت‎های شهید «سرباز خدادادی» را می‌خوانید:

خداوند در سال 1339 درشهراردبيل به آقاي عيسي خان خدادادي (مرحوم شده ) وخانم خديجه پورشاهي دومين فرزند عنايت ميکند که پسرمي شود ،مادرش نام اورا سرباز مي گذارد سرباز که بعداً 7فرزند (4دخترو3پسر ) ميشوند ،ازبدو تولد مدام گريه مي کند وازخود بي تابي نشان مي دهد بطوريکه مادرش مجبورميشود قنداقش رابازکند ميبيند که نافش خونريزي کرده ،درنتيجه نذرمي کند اگرخوب شود هرسال تاسوعا به ياد چهارده معصوم درچهارده مسجد شمع روشن کند .که بعدازنذرمادرش حال سرباز خوب مي شود.

سربازدريک خانواده ي متوسط به پائين ازلحاظ وضعيت اقتصادي بزرگ شده وپرورش مي يابد سربازدردامان مادري بزرگوار ومومنه تربيت ميبيند ، پدرش هرچند ميوه فروش دوره گرد بود ازلحاظ ثروت وامکانات زندگي فقرمالي داشت اما ازلحاظ عزت نفس ومعنويت وخداشناسي ودين ومذهب وايمان دراوج غنا بود وپارسايي ودينداري او باعث شده بود توجهش به خداوند باشد وخداوند بي نياز اوراازهرکسي بي نيازکند.

سربازبنا به امرپدروياري مادردوران خردسالي وکودکي رادرمساجد باآموختن قرآن سپري مي کند سال ها وماها مي گذرد سربازخجالتي ومؤدب بزرگ مي شود،رفتارش با هم سن وسالانش وهم بازيها اوراعزيز وگرامي کرده بود، همه او را دوست داشتند راه مدرسه راپيش مي گيرد ودرشهر خود تا پنجم ابتدائي ازسال 1346 تا 1350 به تحصيل علم وادب همت مي گمارد وکلاس پنجم ابتدائي را به پايان مي برد.

مادرش ازاولين روز ورود به مدرسه سربازخاطره ي شيريني دارد، مي گويد:

درروز اول درس درمدرسه بعد ازاينکه مسئولين مدرسه دانش آموزان را گروه بندي کردند وکلاس ها را مشخص نمودند ،سرباز پشت نيمکت نشست.

معلم ازبچه ها پرسيد چه کساني دوساله هستند، درحالي که مادرسرباز پشت پنچره ايستاده بود ميبيند سربازباشک وترديد دستش را آرام بلند کرده ووقتي مادرش اشاره ميکند که تو دوساله نيستي دستش را پايين مي آورد.

شهيد سرباز هرچند از لحا ظ سن کوچک بود وبه 15 سالگي رسيده بود رشد فکري وعقلي اوآنچنان پرورش يافته بود وقتي فقرمالي پدررا ميبيند ازدرس ومشق دست مي کشد ومدرسه را ترک ميکند وبه جاي اينکه دردوره ي راهنمايي تحصيل کند هرچند علاقه شديدي به تحصيل داشت آن رارها ميکند وبه سراغ يادگرفتن يک شغلي ميرود تا درآينده اي نزديک عصاي دست پدرش باشد.

خياطي را درنزد دوستش آقاي سلامت نوري که چهارسال ازشهيد بزرگتر بود ياد ميگيرد سربازدرکنارخياطي به تفريح وتفنن نيز علاقه داشت.

به کوهنوردي وماهيگيري هم ميرفت وغيرازشغل خود يعني خياطي بيشترين اوقات زندگي خودرا درمسجد مي گذراند.

اخلاق وويژگيهاي عجيبي داشت ، با کوچکترها با خوشرويي ومهرباني وبا بزرگترها با احترام رفتار ميکرد .درميان جمع گشاده روبوبد وهرگزروي کسي خيره نگاه نمي کرد وبيشتراوقات چشم هايش را به زمين ميدوخت.

سخن کسي را قطع نمي کرد ،بيش ازاندازه ومعمول حرف نميزد ،نه ازکسي غيبت مي کردونه به کسي اجازه ميداد درمورد کسي غيبت کند.کريم وجوانمرد  بود .کسي که درحق او ظلم مي کرد اورامي بخشيد .

اينگونه اعمال ورفتارباعث شده بود دربين اقوام وخانواده ودوستان وهمسايه ها قرب ومنزلتي خاصي داشته باشد بطوريکه همه اورا دوست داشتند .با همه دوست وصميمي بود به ويژه باپسرخاله اش بيشتر مانوس شده بود. به مسايل سياسي واجتماعي توجه خاصي پيدا کرده بود.

مادرش مي گويد:

سرباز دربحبوحه انقلاب وقيام مردم عليه رژيم شاهنشاهي حدوداً 18 ساله بود ولي اوضاع وجو حاکم براجتماع وجامعه ايران را خوب فهميده بود وآن را هميشه تجزيه وتحليل

مي کرد.

به خاطر تأمين آرامش وامنيت مردم محله به شکل نوبتي ، شبها درکوچه ها نگهباني مي دادوصبح زود هرچند کم خواب وخسته بود به سرکارميرفت.

شهيد دوران نظام وظيفه وسربازي رادرجبهه گذراند.قبل ازاينکه بعنوان داوطلب وبسيجي به جبهه برود شعله هاي سوزناک آتش جنگ رالمس کرده ودوسال عمرخود را  با اسلحه وتجهيزات نظامي وغيره گذرانده بود.

خواست ومشيت الهي بود تا سرباز درانقلاب درپايگاههاي مردمي به پاسداري ونگهباني ودفاع ازناموس مردم مشغول شود ودرموقع جنگ هم درجبهه حق عليه باطل حضورداشته باشد تا اين جوان شجاع ازطبقه پابرهنگان وطرفداران نهضت خميني (ره) وامت پيامبراکرم (ص) مرد آهنين وفولاد آبديده شود تابا خون خود همچون مولايش حضرت امام حسين (ع) شجره ي طيبه اسلام را آبياري کند.

شهيد هميشه به خدا توکل مي کرد ومي گفت بايد زندگاني پيامبران وامامان را سرمشق زندگي خود قراردهد وبايد دربرابر ناملايمات وسختي هاي روزگارصبورباشيم.

مادرش دوباره چند ماه قبل ازشهادت سربازچنين ميگويد:

چون حرفه ي خياطي را به خوبي آموزش ديده بود وتصميم داشت براي خودش مغازه اي دست وپا کند وتشکيل خانواده دهد يک روزبعد ازاصرار زياد فهميدم که عاشق دخترهمسايه شد ه، دراين مدت ازخجالت چيزي به ما نگفته بود.پدرش به شدت با اين وصلت مخالف بود چرا که فکرمي کرد خانواده آن دختر هيچ تناسبي با ما ندارند. سرباز هم به خاطراينکه احترام زيادي براي پدرش قائل بود هرگز روي حرف او حرفي نمي زد. آنچنان پدرش را دوست ميداشت که به خاطراينکه مبادا با حرف وحرکتش دل پدررا بشکند ازخواسته ي خود صرفنظر کرد وپاروي دل خودنهاد تا عشق به آن دختر رابه خاک پاک سرزمين خود بسپارد وعشق خدايي، عشق آن را ذوب کند وبه معشوق حقيقي واصل گردد. براي اينکه استقلال سرزمين وکشورش رادوست ميداشت وبراي لبيک گفتن به دعوت پيرمرادش حضرت امام خميني (ره) به طرف جبهه هاي جنگ رهسپارمي شود. دوبار به جبهه رفت ،نوبت اول به سلامتي برگشت اما درمرحله دوم به جبهه اي رفت که برگشتي نداشت . فلسفه اعتقادي خود راقبل ازرفتن به جبهه به مادرش چنين مي گويد: انسان يک روزبه دنيا مي ايد وروزي هم ازدنيا ميرود وتنها کردارواعمالش برجاي مي ماند پس ، مرگ سرنوشت ماست وچه بهتر که انسان درراه اسلام وهدفش به استقبال مرگ برود ازمرگ من ناراحت نباشيد زيرا مانند ديگرشهدا درنزد خداي متعال زنده مي مانم وروزي مي گيرم واميدوارم خداوند مرا ازهمان بندگان شهيدش قراردهد.

آخرين وداع سرباز رابا دنياي خاکي وازوطنش وعزيمت به جبهه مادرش چنين نقل مي کند: اززبان پسرهمسايه شنيدم که سرباز عازم جبهه شده است، باورنکردم ولي وقتي مطمئن شدم که با اهالي محل ودوستانش خداحافظي کرده بلافاصله چادرم را برداشته ، به سپاه يعني محل اعزام راه افتادم .

بالاخره درآن شلوغي سربازرا پيدا کردم ،خيلي سعي نمودم که ازرفتن به جبهه اورامنصرف سازم اما موفق نشدم، ازمن خواست که شيرم را حلالش کنم ، پيشانيام را بوسيد وبراي هميشه رفت.

سرباز با آن همه استعداد وهوش فوق العاده وبسيارقابل تمجيد وستودني که دوستانش مي گويند به طرف جبهه حرکت کرد، درباره استعداد، نظم درامور، شجاعت واعتماد به نفس وچگونگي اشتغال شهيد درخياطي ، دوست واستاد اوآقاي سلامت نوري اين چنين تعريف ميکند :

سربازحدوداً 15 ساله بود که ازطريق يکي از پسرعموهايش به نام حسين پورشاهي که با من دوست بود براي کار به من معرفي شد. پسر قد بلند ولاغري بود ، سنش با وجود اينکه کم بود ولي به خاطر قدبلندش بيشترنشان ميداد .بسيارساکت وآرام بود، هميشه با جديت کارمي کرد بطوري که درمدت بسيارکوتاه تمام فوت وفن خياطي را آموخت. اوعلاقه شديد به مادرش داشت. بيشتراوقات با وجود اينکه خودش هم پاي من کارميکرد وخسته مي شد ولي وقتي خستگي مرا ميديد اصرارميکرد که استراحت کنم وحاظر بود به جاي من کارکند.اودرزمان انقلاب مردم عليه شاه ، شب ها درمحله کشيک مي داد وصبح تا شب درمغازه کارميکرد با اين حال هيچوقت خستگي خود را بروزنمي دادوهميشه سرکارش حاضرمي شد وبيشتراوقات به جاي پدرش شب ها درمحله نگهباني مي داد .

اعتماد به نفس بسيارزيادي داشت وازقدرت درک بالايي برخورداربود .بسيار صادق ودرستکار بود .هيچ تفريحي خاصي نداشت. مدام کارميکرد ولي هروقت فرصتي پيدا ميکرد به کوهنوردي مي رفت وبه آن علاقه شديدي داشت. آخرين باري که ازاونامه اي به دستم رسيد درآن نامه وضعيت جبهه راتوضيح داده بود وازمن حلاليت خواسته بود. 4 ماه ازشهادت او مي گذشت من خبرش ر اشيندم وبسيارمتأثر وناراحت شدم.

آقاي رحمان پرزحمت که ازآزادگان سرفراز کشورمان مي باشد ازهمرزمان شهيد سرباز خدادادي مي باشند خاطره اي ازحضورشهيد سرباز خدادادي درجبهه دارند:

دي ماه سال 1362 بود، چند روز ازاعزاممان مي گذشت که به سرپل ذهاب رسيديم ، وبه پادگان الله اکبررفتيم ، پادگان پرازنيرو بود وبه همه لباس نظامي دادند، بچه ها خيلي زود لباسهايشان را پوشيدند وآماده شدند ،لباس من گشاد بود، دنبال يک خياط بودم که همان لحظه سرباز با نخ وسوزن لباسم را درست کرد وفهميدم ازاردبيل است. فرداي آن  روز با لشکر عاشورا که درکاسه گران نيروها راتقسيم کردند. شيخ زاده نامي از تخريب ، فرمانده اکيپ مانند سرباز خدادادي درودي ،طيار ، سماجي ، وسلحشوردريک چادر وباهم بوديم . يک هفته گذشت وروزجمعه مارا با آيفا مي بردند. درآيفاي اولي جايي نبود ، سرباز ازمن خواست سوار آيفاي آنها بشوم ، درآن آيفا جايي براي ما نبود. با سربازخدادادي سرپا رفتيم .بچه ها رابه سه گروهان تقسيم کردند. من وبهداد وسرباز شديم جزو نيروهاي دسته سه گروهان سه . فرمانده گروهان ما پور موسوي شد. پورموسوي سربازرا آرپي چي زن کرد وماکمک سربازشديم .به سرباز موشک اندازآرپي چي دادند وبه ما چند تا موشک آرپي چي ونفري يک کلاش هم دادند تا موقع لزوم استفاده کنيم وسرباز جلوتر ازهمه چادر خود را تصاحب کرديم. يک روز فرمانده گردان گفت: فقط گردان ما (گردان امام حسين (ع) ) درعمليات شرکت ميکند ونودوهشت درصد اين عمليات شهادته. همه سراشون را بيندازن پايين ، منم پشتم به شماست. هرکس نمي خواد بره!

سرهايمان راپايين انداختيم وازجايمان تکان نخورديم . دراين حين يک دفعه صداي هق هق سربازبلند شد. فرمانده پشتش را به ما کرد وشانه هايش خورد وبا صداي گريه سربازهمه بلند گريستيم . چند دقيقه اي به سکوت گذشت وقتي فرمانده رويش را به ماکرد چشم هايش قرمزشده بود بي هيچ کلامي ازبين بچه ها رد شد ورفت.پشت سرش بلند شديم وبه چادرهايمان برگشتيم.

درعمليات خيبر 807 کيلومتري داخل خاک عراق ها بوديم .بچه ها ستوني تشکيل داده بودند وبا احتياط وبه ترتيب حرکت کرديم گه گاه مي ديدم سربازازستون خارج مي شود وسلانه سلانه کنار ستون مي رود. خودم را به او رساندم ، نفس نفس مي زد، بندهاي کوله پشتي روي کمرش رد انداخته بود وعرق کرده بود .اسلحه خودم را حمايل کردم قبضه  ي موشک انداز رااز دستش گرفتم. دو تا ازموشک هاي توکوله اش را هم برداشتم ودويست قدمي کنارش رفتم تا خستگي درکند. بيشتربچه ها خسته بودند ولي صدايشان درنمي آمد. قبضه ومهمات سرباز را دادم به  خودش وبرگشتم ته صف.

بهداد بنيه اش قوي بود ولي سرباز ازخستگي رمقي برايش نمانده بود. هوا درحال روشن شدن بود. خودم را به سرباز رساندم. درآن حين چند تا ازبچه ها نماز مي خواندند. گفتم حالا چه وقت نمازخواندن است ؟ که دراين حين سرباز گفت: يا ازاين درگيري جان سالم به درمي بريم ويا اينکه کشته مي شويم.پس چه بهتر که نمازخوانده ازاين دنيا برويم. چند دقيقه بعد موشک هاي آرپي چي توي کوله ام گذاشتم. آنجا با ذکريا وبهداد بلند شديم وبصورت زيگزالي دويديم عقب وديگرسربازرا نديديم.

آري سرباز درآن موقع درعمليات خيبردرجزيره مجنون درمورخه 7/12/1362 (هفتم اسفند ماه سال 1362 ) به لقاءالله پيوسته بود.

شعررهبرش را چنين ترنم کرده بود:

درره جستن آتشکده سربايد باخت                         به جفاکاري اوسينه سپربايد کرد

سالها ازبدن مطهرشهيد سربازخدادادي اثروخبري نبود تااينکه بعد ازگذشت بيش از ده سال (سال 1374) جنازه پاک او را به اردبيل آوردندودرکنارگلزارشهداي بهشت فاطمه به خاک سپردند.
برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده