شهید «غفور انصاری» در یازدهیمن روز از دی ماه سال 1349 در اردبیل دیده به جهان گشود و در تاریخ پنجم اسفندماه 1365 در عملیات کربلای 5 در حالی که 17 سال بیشتر نداشت، جان به جان آفرین تسلیم کرد.
به گزارش نوید شاهد اردبیل؛ غفور در یازدهیمن روز از دی ماه سال هزارو سیصدو چهل و نه هـ.ش زمانی که سرمای زمستان سراسر روستای زاویه سنگ از توابع شهرستان اهر را فرا گرفته بود در شبی بعد از نماز شب که همه در سکوتی چشم انتظار او بودند دیده به جهان می گشاید.غفور سومین فرزند خانواده اشرف انصاری و ایپک ناز نصیرزاده  بود او سه روز بعد از تولدش بیمار می شود اما مادربزگ غفور سارا بییم که هم مامای او وهم طبیبی با تجربه بود با دانایی خود تواند بیماری غفور را مداوا کند نام او را اشرف پدرش به خاطر تناسبی که با اسم بردارش داشت غفور می گذارد برای اشرف دختر و پسر بودن فرقی نمی کرد او تنها خواست خداوند متعال را مهم می دانست او با الگو قرار دادن حضرت فاطمه زهرا (س) مسئله فرق گذاشتن بین دخترو پسر یا ارجحیت پسربر دختر را هیچگاه درفکر خود نمی گنجانید ودوست نداشت خداوند را از خود ناخسنود گرداند. اشرف شاید زیاد رفت وآمد آنچنانی با اقوام و خویشان نمی کرد.
 اما روی هم رفته در میان قوم و قبیله از احترام و عزت خاصی برخوردار بود او در روستا کشاورزی و دامداری می نمود و محصولاتی همچون برنج و پنبه و سایر محصولات مورد نیاز را می کاشت و در خیلی موارد خودکفا بودند با تولد غفور گویا به یمن قدم پر برکتش وضعیت اقتصادیی آنها روز به روز بهتر
می شود.
غفوردردوران خردسالی با بچه های فامیل بازی می کرد و با زبان شیرین خود همه را به خود جلب می نمود بچه آرامی بود وبا کسی سر دعوا نداشت او با خواهر وبرادر و فرزندان عمه اش همبازی می شد اشرف تا اندازه ای که در توان داشت از امکانات موجود در مورد برآوردن نیازهای کودکانه غفور دریغ نمی کرد او سرگرمیش بیشتر با درخت و چوب بوده معمولاً چوبها را از جایی پیدا می کرد و در زمین چال می نمود،و می گفت مادر جان! می خواهم درخت بکارم تا روزی سرسبز شود و با علاقه هر چه بیشترهم  این کار را ادامه می داد او هر روز این کار را تکرار می کرد .
شهید زرنگتر از برادرش شکور به نظر میرسید درهر کاری از او جلو می زد او زیاد با بچه های بیگانه یا  همسایه بازی نمی کرد غفور به تدریج قدم در سن هفت سالگی می گذاشت و باید خود را برای آغاز تحصیل علم و دانش آماده مــی کرد  بنابراین مــادرش، غفور را با امـید و آرزو به مدرسـه می  بـرد و ثبت نامش
می  کند .
شهید نمی تواند از مادرش دل بکند خیلی وابسته مهر مادرش است مادرش او را تا 10 روز با خودش به مدرسه می  برد و پس ازآن به تدریج با عادت کردن به کلاس درس با برادر بزرگش به مدرسه می رود او در روستای زاویه سنگ از توابع شهرستان اهر دوران ابتدایی خود را آغاز می نماید و تا پنجم ابتدائی در همین روستا تحصیل می کند از نظر نحوه درس و تحصیل دانش آموزی در حد نسبتاً عالی بود و نمراتش کمتر از نوزده نمی شد وقتی بیست می گرفت با خوشحالی هر چه تمامتر سراغ مادرش را می گرفت و ورقه امتحانش را به او نشان می داد وقتی در مدرسه تغذیه می دادند آن را نمی خورد و به مادرش ویا خواهرش می داد تا بخورند از همکلاسی هایش اظهار نارضایتی و گله مندی
نمی کرد بلکه بعضی از آنها را به منزلش دعوت می کرد تا با آنها به درسهایشان بپردازند.
غفور دردوران کودکی اوقات بیکاریش را پس از درسهایش با دامداری پر مـی کرد و به پد رومــادرش کمــک می نمود غفور هرگز مادرش را تنها نمی گذاشت ودر هرکاری در کنار او بود وقتی مادرش سراغ دام می رفت او نیز دست مادرش را در کارهایش و در تنهاییش می گرفت او زودتر از دیگر بچه ها مادرش را یاری می کرد وتا کار مادرش تمام نمی شد به منزل باز نمی گشت او در مدرسه خوب درس می خواند با علاقه و پشتکار امتیاز خوبی آورده بود معلمش راضی بود ونمی خواست غفور را با این همه درس خوانی و زرنگی بی جواب بگذارد معلمش به او یک مداد به عنوان تقدیر از غفور هدیه می دهد او با خوشحالی نزد مادرش می آید و جایزه رانشانش می دهد بعد می گوید: مادر جان معلم نسبت به من کار خوبی انجام داده حالا نمی دانم من در مقابل آن چه باید بکنم مادرش نیز به او قول می دهد تا یک جفت جوراب پشمی ببافد و به او بدهد تا به معلمش هدیه کند او خیالش راحت می  شود از اینکه توانسته بود خوبیهای معلمش را به این سادگی فراموش نکند پدر غفور همچنان به شغل کشاورزی ودامداری مشغول بود و چرخه زندگیشان را با درآمدی که بدست می آورد می چرخاند رونق زندگی آنها بیشتر از طریق دامداری صورت می گرفت روز به روز وضع اقتصادی آنها ترقی می کرد آنها در محیطی ساده و بی ریا و روستایی با هم روستائی هایشان ارتباطی دوستانه و دور از هر گونه تنش برقرارمی کردند و میان آنها احترام متقابل حاکم می باشد غفور دوران ابتدائی را تمام کرده بود آنها باید وطن و دیار پدرشان را به قصد سکونت در اردبیل ترک می کردند غفور سیزده سال دارد و با کوچ کردنشان تنها خاطرات کودکانه اش را با خود به دیاری دیگر می برد تا شاید با وجود آن احساس غریبی نکند. وقتی در اردبیل ساکن می شوند از نظر اداره زندگی وبه جهت مالی تقریباً وضعیت خوبی نداشتند و هنوز با همسایه ها و هم محله ای ها آشنا نشده بودند و مدتی طول می کشد تا انس بگیرند. غفور خیلی دوست داشت که ادامه تحصیل بدهد دوران راهنمائی را آغاز کند اما از زمان ثبت نام گذشته بود و از اورا  نام نویسی نمی کردند اما این تنها علت نرفتنش به مدرسه نبود او باید دست پدرش را در اداره امور منزل می گرفت تا به وضعیت نه چندان خوب مالی آنها کمکی بکند وقتی غفور نمی تواند به درسش ادامه بدهد سراغ جوشکاری می رود و با علاقه فراوان کارش را شروع می کند اوبه مادرش
 می گفت صاحب کارگاه جوشکاری شهید شده، ودرعوض برادر خانمش آنجا را اداره می کند آنها دنبال شخصی معتمد می گردند تا بتوانند به کارشان رونق فراوان بخشند طلبه ای بود حاج میر یوسف نام که در این کار اورا بسیار تشویق می کرد و غفور بیشتر از قبل به کارش علاقمند می شد.
دوران نوجوانی غفور بود و زمانی که تغییرات شخصیتی در او به وضوح مشاهده می شد او فرهنگ ومعرفتش نسبت به زندگی و خداوند روز به روز افزون می گشت طوری که قرآن خواندن را هرگز از لحظات زندگیش دور نمی داشت و پیداست که در چنین صورتی تاثیر قرآن و نماز به وفور خواهد بود و از انسان شخصیتی با فرهنگ و با فضیلت خواهـد ساخت افکـار بلندی داشت دردوران نوجوانی پــایــگاه برایش از هر چیزی مهـم به نظـر می رسید او فرصتی برای ورزش مثل سایر نوجوانان پیدا نمی کرد با مسجد انس والفتی عجیب داشت و پایگاه آنها در مسجد محله شان برقرار بود و توسط نوجوانان محله اداره می گشت او نیز فعالیت چشمگیری در پایگاه انجام میداد. مطالعه را دوست داشت اما بیشتر مطالعاتش بر روی قرآن کریم بود و معمولاً مسائل شرعی را از پدرش می پرسید و پدرش نیز تا آنجا که می دانست او را یاری می کرد ارتباط نزدیکی با  پدر و مادرش برقرارمی کرد او دوست می داشت همیشه باعزت نفس زندگی کند و به بزرگترها احترام بگذارد وقتی پدر یا مادرش عصبانی می شدند او سکوت می کرد سرش را پائین انداخته،  هیچ جوابی نمی داد.در هر کاری مادرش را یاری می کرد تا مادرش احساس خستگی ننماید بچه ها را دوست داشت و با محبت فراوان و مهربانی با آنها رفتار می کرد. دوستانش کریم و باغیش غفاری که در پایگاه باهم فعالیت می کردند که در جبهه شهید می شوند غفور به سادگی با کسی دم از دوستی نمی زد و هر کسی که مثل خودش اهل نماز و قرآن بود دلش می خواست دوست او شود بین غفور و حسین غفوری صمیمتی عجیب بود آنها همیشه ودر همه احوال با هم بودند وقتی غفور با افراد سالخورده و پیر روبه رو می شد برآنها ترحم نموده،  دستشان را درناتوانی می گرفت و به خاطر بزرگ بودنشان احترامشان را نگه می داشت به زنان بی پناه و بی تکیه گاه کمک می کرد و باحجب و حیا آنها را یاری می نمود.
اونوجوانی باچنین خلق وخویی می باشد.
استاد کارش علی آقا سنی از او گذشته بود دوست می داشت مثل شاگردش غفور قرآن بخواند اما نمی توانست غفور باعث میشود تا علی آقا از پدرغفور قرآن یاد بگیرد او ارادت خاصی به استادش داشت و می خواست این واسطه گری باعث این شود تا استادش با کلام الهی آشنا شود وقتی به پایگاه می رفت میخواست در آنجا با دوستانش حتی تا نیمه های شب فعالیت کند. پدر و مادرش اطلاع نداشتند که او در کجا اوقاتش راتلف می کند و بعدها به قضیه پی می برند و می فهمند که غفور در چه راه مقدسی قدم برداشته وحالات و رفتارش نسبت به جنگ و وقایعی را که از طریق رسانه می دید و یا می شنید خیلی عجیب بود وقتی می دید شهیدی را می آورند روحیه اش چنان به هم می ریخت که گویا یکی از عزیزان او از دنیا رفته است و پدرش با خود می گفت می دانم بالاخره او با این سن کمش به جبهه خواهد رفت. وقتی شوهر خواهرش الله شکر در گیلان غرب به شهادت می رسد او قدم در پایگاه می گذارد پدرش به او می گوید: برادرت هنوز در خدمت سربازی بسر می برد بگذار تا او بیاید سپس تو آماده رفتن باش ماتحمل این را نداریم که همه شما از پیش ما بروید اما او در جواب چنین می گفت پدر جان اگر من منتظر آمدن برادرم شوم آن وقت دیگر جنگ تمام خواهد شد و من هرگز خدمتی به ملت و وطنم نمی توانم بکنم  او به مال دنیا وقعی نمی گذاشت هیچ ارزشی به این دنیا قائل نمی شد و معتقد بود که دنیا وسیله ای است برای رسیدن به آخرت همیشه آرزوی دنیای دیگر رامی کرد و با خدایش در این باره نیایش می نمود و آرزو می کرد آخرتی نیکونصیبش شود با شنیدن نام شهادت شوریده احوال می شد و آرزوی شهادت می کرد او می خواست به جنگ با دشمن برود چون ناموس و کیان ملی در خطر جدی قرار گرفته بود و از وطن ومیهن اسلامی دفاع کند وقتی برادرش را که از خدمت سربازی برگشته بود زخمی و مجروح می بیند وفعالیت هم پایگاهیهایش رامشاهده می کند تصمیمی واقعی می گیرد طوری که هیچ کس نمی تواند مانع رفتن او به جبهه بشود غفور بدون اطلاع پدر ومادرش در پایگاه آموزش می بیند او درسن 17 سالگی از طریق بسیج به تبریز و از آنجا به جبهه درمنطقه شلمچه کربلای 5 مستقر می شود و خود رابرای نبرد با دشمن آماده می نماید در جبهه آرپی چی زن بود غفور دراخرین دیدار با پدر ومادرش ازآنها حلالیت می طلبد و آنها نیز او را در حقیقت قربانی راه امام حسین (ع) می دهند غفور در پنجمین روز از اسفندماه سال هزار و سیصدو شصت و پنج هـ.ش در عملیات کربلای 5 واقع در منطقه شلمچه زمانی که هفده سال بیشتر نداشت جان به جان آفرین تسلیم می کند ولبیک گویان به جمع حسینیان می پیوندد او را در گلزار شهدای میر اشرف به خاک سپردند مادرش قبل از اینکه خبرشهادت فرزندش را بشنود در عالم رویا گویا بر او الهام شده بودکه اتفاقی بر غفور خواهد افتاد او
می گوید غفور را درمیان صحرایی بزرگ تک و تنها دیدم که روبه قبله ایستاده بود و به نقطه ای می نگریست . درد از دست دادن فرزند دلبند برای پدر ومادر سخت و دشوار است مادرش بعد از سالها نالیدن و گریستن به صحرای شلمچه بعد از جنگ می رود وهمان نقطه ای را که صحنه اش را در خواب دیده بود
می نگرد گویا همان لحظه جلوی دیدگانش همه چیز ظاهر می شود اورفت تا جایی را که فرزندش به شهادت رسیده بود زیارت کند تا شاید قلبش آرام گیرد.پدرش وقتی خبر از دست رفتن فرزندش را می شنود با صبر وشکیبائی دیده به آسمان می دوزد و با انا لله وانا الیه راجعون قلبش را درآن لحظات سخت و دردمندانه آرام می کند و از خداوند متعال صبر جزیل خواستار می شود.
برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده