یادی از شهید نیروی دریایی «منوچهر عباسی»
به مناسبت روز نیروی دریایی از شهدایی یاد می کنیم که مزارشان آب های روان است! یکی از آنان شهید «منوچهر عباسی» از شهدای اردبیل است که همسرش می گوید هنوز هم آخرین حرف هایش در گوشم مانده است.

به گزارش نوید شاهد اردبیل، شهید منوچهر عباسی سی ام فروردین ماه 1338 در روستای سقاواز از توابع اردبیل به دنیا آمد. پدرش از زحمتکشان روستای قلعه جوق بود و به دلیل کمبود امکانات در روستا، همسرش را برای وضع حمل به خانه ی پدریاش در روستای سقاواز برد و منوچهر در خانه ی پدر بزرگش به دنیا آمد.

هنوز آخرین حرف هایش در گوشم مانده است

انس با کتاب آسمانی

شش ساله بود که منوچهر را در مسجد روستا پیش آخوند گذاشتند و مقدمات قرآن و قرائت را فرا گرفت. علاقه ی زیاد منوچهر به قرآن سبب شد تا داستانهای شیرین قرآن را با زبان شیرین کودکانه اش، نقل کند و همین انس با قرآن، منوچهر را متعالی کرد. با دعوت آخوند مسجد گهگاهی به منزل ایشان می رفت و در خانه ی استاد نیز کسب علوم می کرد.

 بعد از پایان دوران تحصیلی ابتدایی به دلیل نبود مدرسه ی راهنمایی، خانواده اش مجبور به ترک روستا شدند و به اردبیل مهاجرت کردند او توانست در شهر فارغ التحصیل شود.

آموزش در آمریکا

منوچهر سال 1352 با صلاحدید مسئولان جهت آموزش به کشور آمریکا رفت و بعد از تکمیل آموزشهای تخصصی به کشور برگشت و در تمام گفته هایش خدمت به کشور موج می زد. سپس در نیروی دریایی ارتش استخدام و در شهرستان بندرعباس مشغول به خدمت شد. سال 1364 با دختر عمویش ازدواج کرد و در بندرعباس ساکن شدند.

الگویش حسین فهمیده بود

در مورد دفاع از خاک و ناموس همیشه حسین فهمیده، بسیجی 13 ساله، الگویش بود. همواره از این نوجوان و رسادتش صحبت می کرد و می گفت: وظیفه ی همه ی ما از کوچک و بزرگ، جوان و پیر و مرد و زن. دفاع از میهن و ناموس و آرمانهای عالی امام خمینی ره می باشد.

روزی که برای آخرین بار خانه را ترک کرد می دانست ناوهای آمریکایی در منطقه ایجاد اغتشاش کرده اند و با فکر دفاع از میهن و ناموس پا به میدان نبرد گذاشت.

آخرین وداع

فرخ ناز عباسی همسر شهید از لحظه آخرین وداع با او چنین می گوید: آخرین وداعمان را هرگز فراموش نمیکنم. سه بار از من خداحافظی کرد. بار سوم گفتم چه خبر است؟ چند دفعه خداحافظی می کنی. سرش را انداخت پایین. من ناخواسته گریه کردم و گفتم تو را به حضرت زهرا (س) سپردم.

منوچهر رفت و من بعد از رفتنش دلم چنان شور می زد که توانم را گرفته بود. فردای آن روز، اول ماه رمضان بود برای خوردن سحری بلند شدم اما نتوانستم یک لقمه غذا بخورم.  ظهر از رادیو شنیدم که ناو سهند را زدهاند. به دلم افتاد منوچهر شهید شده است.

 خبرشهادت

بعد از اینکه خبر شهادتش را آوردند ما را به اسکله بردند، تنها آرزوم این بود برای آخرین بار چهره اش را ببینم اما پیکر پاکش را نتوانستند از آب بیرون بیاورند. با زبان روزه در اولین روز ماه رمضان مصادف با 29 فروردین سال 1366 شهید شد و به آرزوی دیرینه اش رسید. هنوز  بعد از سال ها حرفهای آخرش در گوشم مانده است.

 انتهای پیام./

برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده