نوید شاهد | پایگاه فرهنگ شهادت

مراسم شب شعر و هنر «سر به راه» در چارچوب تقدیر از شهید محسن حججی و دیگر شهدای مدافع حرم، روز گذشته در نخلستان سازمان هنری رسانه‌ای اوج برگزار و با شعرخوانی شعرای آیینی مذهبی کشور همراه بود.
۲۳ دی ۱۳۹۶ - ۱۱:۰۹
یادشان مانده دلیریِ تو را باروت­ها / حجم معصومیتت جا مانده در تابوت­ها / هشت سال از جان گذشتی و جهان عبرت گرفت / تا قیامت از تو می­ترسند این طاغوت­ها
۱۱ دی ۱۳۹۶ - ۱۳:۴۷
داستانی که می خوانید از شهید علی اصغر سبزیکار به روایت مادر شهید است. شهید سبزیکار معاون اطلاعات و عملیات تیپ مستقل 21 امام رضا (ع) در تاریخ بیست و یکم بهمن سال 1364 در عملیات والفجر8 در اروند رود بر اثر اصابت ترکش به شهادت رسید.
۱۲ دی ۱۳۹۶ - ۱۲:۲۷
شهید حاج قاسم میر حسینی در سال 1365 در شلمچه و در عملیات کربلای 5 پس از ساماندهی نیروها در حین عملیات بر اثر اصابت تیر مستقیم دشمن به ناحیه پیشانی به شهادت رسید. داستانی کوتاه از شهید میرقاسم میرحسینی به روایت از پدر شهید را با هم مرور می کنیم.
۰۳ دی ۱۳۹۶ - ۱۳:۵۹
ایشان بدون اینکه حرفی بزنند خداحافظی کردند و رفتند. بی اختیار به قامت او نگاه کردم که با صلابت در حرکت بود. با خود گفتم: او مرد عمل است نه حرف.
۲۱ آذر ۱۳۹۶ - ۱۴:۰۳
از بنیاد شهید خبر دادند که شهیدتان را آورده اند. تنها او را؛ شهیدان دیگر نتوانسته بودند بیاورند. او آمده بود. سر سی روز که گفته بود؛ نه یک روز زودتر و نه یک روز دیرتر
۱۴ آذر ۱۳۹۶ - ۱۴:۰۶
شهید علی اصغر حاجی غلامزاده سبزیکار در سال 1340 در شهرستان مشهد متولد شد. شهید سبزیکار معاون اطلاعات و عملیات تیپ مستقل 21 امام رضا (ع) در تاریخ بیست و یکم بهمن سال 1364 در عملیات والفجر8 در اروند رود بر اثر اصابت ترکش به شهادت رسید. روایتی کوتاه از شهادت سبزیکار را با هم مرور می کنیم.
۱۲ آذر ۱۳۹۶ - ۱۰:۱۱
بابای من دروازه ­بان است / دروازه ­بانی فرز و عالی / سد می­کند دروازه‌ها را / با یک عصای خشک و خالی
۱۹ دی ۱۳۹۶ - ۱۵:۰۸
در يكى از همين روزها كه فقط من و او در خانه بوديم با اينكه خيلى كم از حالات روحى و عرفانى خود، حتى براى من كه شريك زندگيش بودم تعريف می كرد: به من گفت در دعاى كميل هفته قبل در دانشگاه تهران حال معنوى عجيبى به من دست داد، به طورى كه از شدت گريه در وسط دعا بیهوش شدم و هيچ چيز نفهميدم...
۲۷ دی ۱۳۹۶ - ۱۰:۰۴
در آن چمدان پارچه اى وجود دارد. آن را بردار و به چشم عليرضا بكش. چشم درد او خوب مى شود. در اين حالت تا سه بار پارچه اي كه بر آن عكس سه طاووس بود در نظرم آمد و غيب شد. پس از اين خواب به خود گفتم: به اين خواب ها نمى شود اكتفا كرد. اين در حالى بود كه نگرانى من از جهت چشم درد عليرضا و خونى كه از آن مى آمد روز به روز بيشتر و بيشتر مى شد...
۲۷ دی ۱۳۹۶ - ۱۰:۰۳
چند ماه بعد عمليات والفجر هشت آغاز شد. من در منطقه شيميايى شدم و به اورژانس فرستاده شدم. در اورژانس بچه هايى را كه حسين يكى يكى به آنها اشاره كرده بود، ديدم. آنها به دليل مجروحيت شيميايى و بر اثر اصابت يك راكت شيميايى به سنگرشان به اورژانس آورده شده بودند.
۲۶ دی ۱۳۹۶ - ۱۱:۰۱
حاجى مى گويد چون بچه ها لباس غواصى داشته اند، احتمال اسارتشان زياد است. لذا ما بايد زود قرارگاه مركزى را خبر كنيم. پرسيدم: میخواهى چه كار كنى؟ گفت: هيچى من به قرارگاه خبر نمى دهم. گفتم: حاجى ناراحت مى شود. گفت: من امشب تكليف لشكر و اين دو نفر را روشن میكنم و فردا مى گويم براى آنها چه اتفاقى افتاده است...
۲۶ دی ۱۳۹۶ - ۱۰:۴۴
برگشتم و داخل اتاق را نگاه كردم. ديدم حسين روى تخت خوابيده است، در حالى كه به دليل سوختگى صورت، چشمهايش را باندپيچى كرده بودند. وقتى ديدم چشمهايش را بسته اند، تعجب كردم كه با چشم بسته چطور مرا كه از كنار اتاقش رد مى شدم ديد و صدا كرد.
۲۵ دی ۱۳۹۶ - ۱۰:۰۸