شهید «اسمعیل خلیلی شرفه در هفتم تیر ماه 1345 در روستای شرفه از توابه استان اردبیل به دنیا آمد و در ارديبهشت سال 1362 در منطقه شرهاني در عمليات والفجر 1 به شهادت رسيد.
به گزارش نوید شاهد اردبیل؛شهيد اسمعيل خليلي شرفه فرزند عيسي در هفتم تيرماه يک هزار و سي صد و چهل و پنج در روستاي شرفه از توابع اردبيل به دنيا آمد. او سومين فرزند خانواده اي بود که بعدها تعدادشان تا نه (9) نفر افزايش يافت.

مادرش صفيه قرباني زني خانه دار بود که با وجود محروميتاز نعمت سواد خانه داري را به خوبي عهده دار شده بود. پدرش عيسي (وفات 29/11/1383) سوادي در حد خواندن و نوشتن داشت و به شغل فرش فروشي در بنگاه انتظامي مي پرداخت و بعدها صاحب کارخانه ي پارچه بافي اي شد که آن را هم واگذار نمود وبازنشسته شد. وضع مالي آنها در زمان تولد اسمعيل خيلي خوب بود. از لحاظ اجتماعي هم در وضعيت مطلوبي بودند.

صفيه قرباني مادر شهيد درباره اين موارد توضيحي به اين شرح مي دهد: "در روستاي شرفه ما جزو افرادي بوديم که از لحاظ اقتصادي وضع ما خوب بود. از لحاظ اجتماعي هم پدر بچه ها آقاي عيسي اسمعيلي مرحوم جزو افراد خيّر بودند. در روستاي ما شرفه کارهاي آشتي دادن وميانجي گري کردن در کدورت ها بر عهده ي مرحوم عيسي پدر خانواده بود. حتي در قتل و تصادف ايشان ميانجي گري مثبتي داشتند. با آيت الله مرحوم مروج و نمايندگان اردبيل همانند غريباني و پيرمؤذن (کمالي) و حاج يادگاري و سرهنگ خوشبخت آشنايي نزديکي داشتند."

اسمعيل تا قبل از پا گذاشتن به مدرسه به دليل محيط محروم روستاي شرفه از هر گونه کودکستان و مهد و يا مکتب محروم بود. اسمعيل در دوران کودکي اش با برادرش محمد همبازي بود و بيشتر با او وقت خود را سپري مي کرد. آن دو رابطه اي مافوق برادري و دوستي داشتند. با همديگر به بازي هاي محلي و بومي مي پرداختند. اسمعيل از همين دوران به کارهي فني بسيار علاقه نشان مي داد و توانمند هم بود.

اسمعيل در هفت سالگي در روستاي شرفه پابه کلاس اول گذاشت اما بعدها به محله ي دروازه مشکين کوچه ي صادقيه نقل مکان کردند. در آن دوران از لحاظ اقتصادي وضع خوبي داشتند و از لحاظ اجتماعي هم طبق سابق پدر و مادرخانواده محبوب اهل محل بودند و در کارهاي خير و در امور همگاري مثل مجالس شادي و ترحيم و... شرکت داشتند.

اسمعيل بقيه ي درسش را در دوران ابتدايي در اردبيل ادامه داد. نحوه ي تحصيل او خوب بود و نسبت به انجام تکاليفش جديت خاصي از خود نشان مي داد. در اين دوران اسمعيل زياد همبازي نداشت بلکه با برادرش محمد مشغول به بازي مي شد. در اوقات فراغتش با وجود اينکه دانش آموز دوران ابتدايي بود به همسالانش و همکلاسي هايش درس ياد مي داد. علاوه بر اين اسمعيل از اين دوران علاقه ي خود به لوله کشي و کارهاي فني را با اراده دنبال نمود و تا حد امکان با برادرش محمد به صورت ابتدايي به اين کار مي پرداخت که بعدها به صورت کاملاً رسمي به اين کار ادامه دادند.

در سال 1357 اسمعيل که با خانواده در همان محل قبلي شان سکني گزيده بودند در مدرسه ي شهيد فرزاد قميصي فعلي شروع به تحصيل در مقطع راهنمايي نمود. آنها همچنان وضع اقتصادي و اجتماعي خوبي داشتند و در چنين شرايط مطلوبي اسمعيل توانست دوران تحصيلات راهنمايي را با موفقيت سپري نموده پا به دبيرستان بگذارد. او علاوه بر رشد فيزيکي و علمي از نظر ايمان و اخلاق هم رشد و نمو خوبي داشت. رابطه ي خوب او با والدين و کمک هاي او به اهل خانه در کارهاي پيش آمده داخل و خارج از منزل هنوز هم مورد ستايش مادر شهيد است. احترام او به همسايگان و خويشاوندانشان و کمک هاي او به آنها دست کمي از کمک و احترام به خانواده نداشت. آنها اسمعيل (شهيد) را فردي مومن و کمک کننده به ديگران مي شناختند.

در زمستان اسمعيل در پارو کردن برف به همسايگان کمک هاي شاياني مي نمود و نيز در تهيه ي نفت (سوخت زمستاني) براي منازل همسايگان در حد امکان و در صورت خبردار شدن به کمک آنها مي شتافت. دوستي هايش هم براساس اصول پذيرفته شده ي ايمان و اخلاق بود. دوستي او با ناصر ضيغمي و صابر نامي که استاد کار او بود و نيز شهيد رضا قرباني همگي براساس تفاهمات و مشترکات اخلاقي و ايماني و عقيدتي بود. او به رضا قرباني دوست شهيدش بسيار احترام مي گذاشت. در حالي که همه مورد احترام او بودند.

سال يک هزار و سي صد و شصت مدرسه ي صفوي دبيرستاني بود که اسمعيل براي ادامه ي تحصيل آن را انتخاب کرد. درسش عالي بود و در اين دوران به پسر خاله اش ناصر ضيغمي درس هم مي داد. شاگردان همدوره اي او دکتر علي سپندي و حسن معرفتي بودند. هنگام فراغت از تحصيل و بعدازظهرها و تابستان ها به کار لوله کشي مي پرداخت. شرکت لوله کشي برادرش در زمان شهيد موجوديت يافته و پايه گذاري شده است. همچنين  اسمعيل در فضاي خاص دوران دفاع مقدس و جنگ تحميلي طرفدار دفاع و امام (ره) و انقلاب بود. او که در دوران نوجواني خود مصادف با ايام انقلاب در ميدان قيام کار لوله کشي را رها کرده و به خيل عظيم تظاهرکنندگان مي پيوست حالا هم با حضور در سنگر مساجد و فعاليت مستمر در زمينه ي مذهب و سياست سعي در پشتيابني از انقلاب اسلامي داشت. در اوقات بيکاري در نزد آقاي طباطبايي به ورزش کاراته مي پرداخت و در حالي که به سينما علاقه نداشت سعي مي کرد با مطالعه آثار شهيد مرتضي مطهري و نيز کتبي در مورد اسلام و شيعه اوقات بيکاري اش را به نحو احسن پر کند.

اما اين روند زندگي اسمعيل زياد به طول نينجاميد و او با ترک تحصيل در مقطع دبيرستان و عضويت در بسيج عازم جبهه هاي نبرد شد. پسر صبور و مقاوم صفيه خانم که خيلي دوست داشت پزشک شودحالا يک رزمنده جهادگر شده بود. او به قدري به کشورش و انقلاب اسلامي علاقه داشت که منتظر فرارسيدن ايام قانوني خدمت سربازي نشد و خودش داوطلبانه با افرادي همچون شهيد رضا قرباني به جبهه رفت.

بسيجي مهربان و خوش اخلاق، اسمعيل خليلي مي گفت: "چه خوب است بروي جبهه و پيکرت برنگردد و به جاي پيکرت ساک و وسايلت را بياورند. آن طور خيلي بهتر مي شود."

مادرش مي گويد: "ما در مقابل اين چنين حرفهاي شهيد مي گفتيم که اين گونه سخن نگو. مي گفتم: پسرم اسمعيل به جبهه نرو. ميگفت: من مي روم شما لطفاً مرا از دوستانم جدا نکن که اگر از دوستانم جدا شده و باز مانم خودم تنهايي خواهم رفت. از اردبيل هم اعزام نشوم و ممکن نشود از تبريز خواهم رفت. حرف که به اينجا کشيد گفتم: پس حالا که مي روي با دوستانت برو که با هم برويد و با هم باشيد بهتر است. اگر با دوستانت باشي حرف و سفارش و نامه ات را به من مي رسانند. خدا همه ي شما را به سلامت بدارد."

اسمعيل در طول 5 يا 6 ماه حضورش در جبهه يک بار هم زخمي شد مادرش مي گويد: "در مرخصي که آمده بود به ما نگفت که از ناحيه ران جراحت داشته است. خودش پهناني مي رفت و پانسمان مي کرد و مي آمد. مي گفت: چيزي نشده و طوري ام نيست. نه به پدرش ميگفت و نه به ما. سرانجام هم با همان مجروحيت رفت. او در مرخصي آخرش به شوخي به من مي گفت: مادر جان تو اگر شير حلال به من داده بودي تا به حال من شهيده شده بودم. من (مادر شهيد) هم مي گفتم: "پسرم، اين قدر که تو در حملات در خط مقدم حضور مي يابي و به جلوتر هم مي روي ان شاءالله به آرزوي خود خواهي رسيد و شهيد هم خواهي شد. من شير حلال به تو داده ام شير حرام که نداده ام. (به شوخي"

آري، سرانجام شير حلال مادر و آرزوي شهادت فرزند در پيشگاه الهي موثر واقع شدند و اسمعيل در ارديبهشت ماه سال 1362 در منطقه ي شرهاني در عمليات والفجر 1 به شهادت رسيد. پيکر پاکش سالها بعد چون آرزوي شهید در 1374 به آغوش وطن و خانواده بازگشت تا مطابق ميل او ابتدا به جاي پيکرش آثارش از جبهه ها برگردد. پيکرش در گلزار بهشت فاطمه (س) دفن شد تا چشم هاي منتظر پدر و مادرش سرانجام به نور پيکر معطر و مطهرش روشن گردد.


برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده