شهید «صفر آسیابانی» در 30 آذر 1347 در اردبیل دیده به جهان گشود و در عملیات کربلای 8در منطقه عملیاتی شلمچه پس از درگیری ونبرد با نیروهای بعثی عراق در اثر سوختگی کلیه بدنش به وسیله شیمیایی،در 20 فروردین 1366 جان به جان آفرین تسلیم کرد.
به گزارش نوید شاهد اردبیل؛ در سی امین روز از آذر ماه سال هزار وسیصدوچهل وهفت ه.ش در محله معجز یکی از محلات شهر اردبیل کودکی پا به عرصه وجود نهاد.پدرش ابراهیم ومادرش خاورفرجی دوست نام بود.آنها منتظر ششمین فرزند شان بودند.ابراهیم وخاور قلب شان با فروغ تولد  نور دیده شان روشن گشت.خاور از خداوند می خواست که پشت وپناه فرزندش باشد برای او نوع جنسیت فرقی نمی کرد.وابراهیم آرزوی اولادی صالح می نمود.- در همسایگی آنها قابله ای عادله نام بود.که نصف شب او در کنار خاور حاضر شده واو را از باری گران آزاد وفارغ نمود.ابراهیم به جهت سلامتی همسر وفرزندش شادی اش دو چندان گشد و نام فرزندش را« صفر» گذاشت.

ابراهیم در زمان تولد صفر در باغ صدر(باغ جیرال)باغی که متعلق به شخصی بنام صدر بود بطور استجاری کار می کرد ومعمولا مردم میوه شان را از این باغ تامین می کردند.او با حقوق کمی که از کار کردن در باغ می گرفت می توانست  خانواده اش را اداره کند وهرگز محتاج کسی نبود.همه هم محله ای ها ،ابراهیم را دوست می داشتند واو نیز ارتباطی دوستانه ومحبت آمیز ومردمی با دیگران داشت.

صفر در دوران خردسالیش  نتوانست به مهد کودک یا مکتب خانه جهت یادگیری قرآن وابجد برود.او ضمن اینکه با برادران وخواهرانش در منزل بازی می کرد،با بچه های همسایه نیز همبازی می شد.خاور همه فرزندانش را دوست داشت.اما صفر گویا کمی با آنها فرق داشت صفر خیلی بچه بی آزاری بود وهرگز پدر ومادرش را آزار واذیت نمی کرد.صفر به تدریج پا به عرصه کودکی می گذارد وبه سن هفت سالگی می رسد سنی که همه کودکان می بایست تحصیل علم ودانش را آغاز کند سخاوت ،برادر صفر،او را جهت ثبت نام به مدرسه شمس حکیمی واقع در شهر اردبیل می برد تا دوران ابتدایی را تحصیل کند.صفر نسبت به درس ومدرسه اظهار بی علاقه گی می کند.ونمی تواند زیاد،نمرات بالایی کسب کند.هر چند که او خیلی کودک باهوش وکنجکاوی بود ونسبت به هر چیزی که به نظرش مبهم می آمد سوال می کرد تا به نتیجه خوبی برسد.وقتی  صفر  از مدرسه به منزل باز می گشت همسر سخاوت که از سواد خوندن و نوشتن برخوردار بود به او در درسهایش کمک می کرد حتی این کمکها نیز تاثیری در بهبود دروسش نمی نمود.

صفر بسیار کودک پرجنب وجوش وپر دل وجراتی بود.با بچه های هم سن وسال خودش ودوستانش به خوبی رفتار می کرد ودوست داشت به طور دسته جمعی با دیگر بچه ها بازی کند.وهرگز تنها بازی کردن وتنهایی را دوست نداشت.سخاوت ،صفر را گاهی به باغ صدر نزد پدرش برده تا هم در هوای خوب باغ بتواند درسهایش را بخواند وهم به پدرش کمک کند،ابراهیم،پدر صفر نیز همچون سالهای پیش باغبانی می کرد وخداوند نیز روزی او وخانواده اش را عطا می نمود.تقریبا وضعیت متوسطی داشتند ابراهیم در باغ گلهای متنوع وزیبایی را    می کاشت .واز آنجا مراقبت می نمود صفر نیز از این گلها زیبا ودلنشین گاهی برای معلمش     می چید وبه عنوان هدیه می برد وگاهی اوقات گلهای مثل گل محمدی را می چید وپس از جمع آوری به منزلشان می برد.

صفر دوران کودکی اش را پشت سر نهاد واو در سنین نوجوانی قرار گرفت او اکنون سال اول راهنمایی را تحصیل می کند اما خیلی ضعیف وبا نمراتی نه چندان چشمگیر. او دوستان بسیاری داشت که به درس ومشق ومدرسه علاقه زیادی نداشتند وبه کارهای مکانیکی وصنعتی روی   می آوردند او نیز متاثر از آنها بود.

صفر پس از تحصیل اول راهنمایی در مدرسه راهنمایی ارباب زاده واقع در خاتم النبین شهر اردبیل ترک تحصیل نمود وبه شغل صافکاری نزد استاد نورالدین محرومی اهتمام ورزید ودر آنجا این شغل را آغاز کرده وبه تدریج به استادی ماهر مبدل گشت.

صفر حدودا 12یا 13ساله بود که سر کار می رفت وعلاقه فراوانی که این شغل از خود نشان   می داد روز بروز کارش بهتر و خودش ماهرتر می گشت،او هر هفته پنج شنبه ها حقوقش را   می گرفت وبه همسربرادرش، سخاوت ،می داد برایش نگه می داشت تا بعدا برای خودش یا خانواده اش خرج کند او در قبال خانواده اش احساس مسئولیت می نمود وهمچون پدرش به امرار معاش خانواده فکر می کرد.او نسبت به خانواده اش با محبت بود واعضای خانواده اش را خیلی دوست  می داشت.او از  فامیل پدرش تنها یک عمه داشت واز فامیل مادرش کسی را نداشت به پسر  عمه اش خیلی ارج می نهاد او را چون دوستی صمیمی همیشه در کنار خویش داشت.صفر علاوه بر التفاوت نی زن،پسر عمه اش ، با استاد کارش نور الدین محرومی نیز دوستی دیرینه داشت او یک همکلاسی داشت که پاهایش فلج بود.صفر هرگز او را تنها نمی گذاشت .صفر وقتی به باغ ،نزد پدرش می رفت با فرزندان خواهر بزرگش می رفت ومخصوصا با موسی محمد زاده،     خواهرزاده اش خیلی صمیمی بود.

صفر اهل احترام وارزش گذاری به بزرگتر ها بود ومخصوصا به پسر عموی پدرش که عسگر نام داشت وبه عنوان بزرگ خانواده محسوب می شود ارزش فروانی قایل بود.

صفر نوجوانی معتقد به اعتقادت دینی واسلامی بود و دوست داشت به همراه دوستانش در ماه محرم ویا رمضان ایمان قلبش را به خداوند وائمه اطهار (ع) ابراز کند او وقتی جهت سینه زدن وعزاداری وارد مسجد می شد خیلی زود به جمع مردم عزادار می پیوست.

صفر حدودا سیزده یا چهارده سال  سن داشت که جهت یادگیری قرآن به کلاس قرآن می رفت.او نمی توانست با صدای بلند ورسا قرآن تلاوت کند اما می توانست قرآن را یاد بگیرداو علاوه بر این کلاسها در هئیت ها و هفته خوانی ها نیز حضور داشت.

صفر نوجوانی بی ریا بود وقتی از سرکار باز می گشت وهمه لباسهایش خاکی و روغنی بود،همسر برادرش ، سخاوت،به او می گفت:« یک دست لباس کاری در مغازه بگذار تا موقع رفتن به سرکار، لباس تمیزت را با آن عوض کنی وهنگام بازگشتن نیز با لباس پاکیزه به منزل بیایی،اما صفر در جواب به او می گفت :همین دستها ولباسهای خاکی وروغنی هستند که باعث برکت   خانه اند

وقتی صفر مثل استادش در کارصافکاری به حد کافی ماهر وخبره گشت،استادش مغازه وکار را به صفر سپرد وبا اعتمادی که نسبت به او داشت با خیال راحت دفترچه خدمت گرفته وبه سربازی رفت در طول مدتی که صفر در مغازه استادش به تنهایی کار می کرد.بسیاری از دوستان وآشنایانی که برای تعمیر ماشین به سراغ صفر می آمدند به او می گفتند: استادت که اینجا نیست تو پول را بردار وخودت خرج کن اما صفر هرگز قبول نمی کرد ومی گفت:من به هیچ وجه از اعتماد استادم سوءاستفاده نمی کنم شما هر طوری که شده پول استادم را بدهید وپول من برای بعد بماند چون او زن وبچه دارد وآنها منتظر من هستند تا پولی برای آنها بدهم

صفر با رفتن استادش به سربازی با مشکلات فراوانی مواجه می شد اما همیشه دوست داشت با شخص معتمدی مشورت کند تا بتواند مشکلش را حل کند.او به سختی کار می کرد وآرزو داشت روزی خودش صاحب مغازه شخصی شود وبه طور مستقل به این شغل بپردازد تا روزی بتواند به پدر ومادر عزیزش خدمتی بکند او آرزوهایی برای پدر ومادرش در سر می پرورانید و دوست داشت آنها را به زیارت مکه بفرستد.

صفر به تدریج که وارد دوران جوانی می شد بیشتر از قبل به کار وتلاش می پرداخت اما با شهادت پسر عمه اش التفات ،که برایش دوستی بسیار صمیمی بود وهمچنین پس از آن شهادت برادر کوچکش،خدایار،او را از کار وتلاش باز می دارد واو به فکر جنگ وجبهه می افتد، صفر قبل از شهادت برادر وپسر عمه اش دفترچه  خدمت سربازی را گرفته بود اما با شهادت آن دو،بی هیچ درنگی عازم جبهه می شود.اعتماد،برادر بزرگ صفر زمانی که در جبهه بود وقتی از جبهه نزد خانواده اش باز می گشت از حال وهوای جبهه به صفر می گفت وصفر با دل وجرات فراوانی که داشت،با اشتیاق بسیار می گفت : من به راحتی می توانم دشمن را هلاک کنم ودل وجراتش را هم دارم.

مادر صفر می گوید:« ما،در مجلس ترحیم التفات، پسر عمه صفر حضور داشتیم،صفر از شدت غم از دست دادن دوست وفامیل عزیزش با ناله این چنین می گفت :«آن روزی را آرزو می کنم که من نیز شهید شوم وشما در هوایی گرم سراغ قبر مرا بگیرد ودر حالیکه برف بر سرتان بریزد.» که البته همانطور نیز شد.

صفر در پایگاه شهید مرادپور واقع در گلمغان فعالیت می نمود.او در اواخر اسفند ماه سال هزار وسیصدوشصت وپنج که نزدیک عید نوروز بود از طرف سپاه پاسداران اردبیل به جبهه اعزام شد او فقط یک نوبت به جبهه رفت ودیگر باز نگشت ودر جبهه تخریب چی بود.صفر در عملیات کربلای 8در منطقه عملیاتی شلمچه پس از درگیری ونبرد با نیروهای بعثی عراق در اثر سوختگی کلیه بدنش به وسیله شیمیایی،در بیستمین روز از فروردین سال هزاروسیصدوشصت وشش جان به جان آفرین تسلیم کرد وبه مقام قرب الهی نائل گشت این شهید بزرگوار در گلزار شهدای غریبان واقع در اردبیل به خاک سپرده شد.

برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده