شهید «یداله خلیل پور» در ششم اسفند ماه 1342 در روستای شام اسبی اردبیل دیده به جهان گشود. وی در 22 رمضان پای در جهان هستی گذارد و در 22 رمضان نیز با شهادتش، به سوی آسمان‎ها پرواز کرد.
به گزارش نوید شاهد اردبیل؛ در ذیل گوشه‎ای از زندینامه معنوی و ولایی شهید «یداله خلیل‎پور» را می‎خوانید:
شهید یداله خلیل پور در ششم اسفند ماه 1342 در روستای شام اسبی اردبیل در یک خانواده ی روستایی به دنیا آمد. یداله دومین فرزند ملک تاج خانم و آقای قلعه میرزا (غلام رضا) بود. در آن برهه زمانی آن هم در یک روستا تولد هر نوزاد سالم بیشتر شبیه یک معجزه بود. هشت روز از ماه مبارک رمضان مانده بود ملک تاج خانم آن روز درد داشت. این درد نوید بخش شیرینی تولد نوزادی را می داد ولی نوزاد به دنیا نمی آمد و از دست هیچ کس هم کاری بر نمی آمد. مامای ده همه تلاشش را می کرد ولی نوزاد به دنیا نمی آمد و حال ملک تاج خانم نگران کننده بود. به رسم دیرین به موذن گفتند که به پشت بام برود و اذان بگوید تا به لطف خدا نوزاد پا به دنیا بگذارد. بعد از تمام شدن اذان قرآنی آوردند و به صورت ملک تاج خانم کشیدند مدتی نگذشت که نوزاد به دنیا آمد نوزادی به سفیدی برف که چشمان همه را خیره کرده بود. اسمش را یداله گذاشتند چون در زمانی که کاری از دست کسی بر نمی آمد به لطف خدا و با ندای آسمانی نام خدا پا به این جهان گذاشت.کودکی یداله در آغوش پر مهر مادر و در کنار پدری مهربان می گذشت ولی انگار دست تقدیر چیز دیگری برای این خانواده رقم زده بود. هنوز کودکی بیش نبود که پدرش را از دست داد و مادر به رسم و رسوم زندگی روستایی با عموی یداله ازدواج کرد. الحق و والانصاف عمو هم کم از پدر برای آنها نبود همه تلاشش را می کرد تا آنها راحت باشند. روزها از پی هم می گذشت و یداله روز به روز بزرگتر می شد حدود هفت یا هشت ساله بود که در تانکر سازی نزدیک روستایشان به کار جوشکاری و یادگیری آن مشغول شد. استعداد خوبی داشت و زود یاد گرفت و به اندازه ی کار فرمایش کار بلد شد برای این که درآمد خوبی داشته باشد به تهران رفت و در آنجا هم مشغول کار شد و چون بی سواد بود در نهضت سواد آموزی مشغول تحصیل شد و تا پنجم ابتدایی را در تهران ادامه تحصیل داد.ایام اقامت یداله در تهران مصادف بود با شهادت آیت ا... بهشتی و یارانش. وقتی به خانه بر گشته بود می گفت: مادر خدا را هزار بار شکر می کنم که حداقل توانستم دستم را به تابوت مرد بزرگی چون بهشتی برسانم و وجودم را از عطر وجودش متبرک کنم. بعد از مدتی اقامت در تهران و کار کردن در آنجا وقتی پس انداز مناسبی جمع کرده بودبه روستا و پیش مادر بازگشت.

چند ماه دیگر مانده بود تا به سربازی برود آن روزها به من  می گفت: مادر قبل از این که بروم دلم می خواهد با هم به پابوس امام رضا برویم من گفتم: پسرم مادر بزرگت مانده آن وقت تو می خواهی مرا ببری؟ گفت:مادر می خواهم فقط با تو به این سفر بروم. گفتم حداقل خواهر کوچکت را با خود ببریم اول مخالفت کرد، آخر دخترم فقط دو سال داشت. گفت:دست و پا گیر می شود ولی من قبول نکردم و او را هم بردیم. پیش خود می گفتم:حتما ناراحت است از این که او را آورده ایم ولی بر خلاف انتظارم تمام طول راه ، خواهرش را در بغلش گرفته بود و با او بازی می کرد.آنجا هم که رسیدیم تمام وقت مواظب خواهرش بود. حتی یک بار وقتی از زیارت برگشتم دیدم دخترم نیست خیلی نگران شدم دلم هزار راه رفت بعد از حدود یکی دو ساعت دیدم یداله خواهرش را در بغل گرفته و کلی هم برایش لباس و عروسک و النگو خریده. بعد از چند روز به خانه برگشتیم، دلم خوش بود که این یکی دو ماه باقی مانده را پیشم می ماند ولی همین که برگشتیم از طرف بسیج به یک ماه دوره ی آموزشی رفت. بعد از آن هم زمزمه هایش برای رفتن به جبهه شروع شد.می گفت: مادر اجازه بده تا بروم، قول می دهم مراقب خودم باشم. می گفتم: کمتر از دو ماه به سربازیت مانده، خوب بمان و آن موقع برو ولی قبول نمی کرد وقتی دید همه دارند می روند، گفت: مادر قلب و روحم چنان  به سوی جبهه پر می کشد که انگار چراغی در آنجا روشن است و روشناییش مرا پروانه وار به سوی خود می خواند. با این حرف یداله، گفتم: برو پسرم، تو را به قربانی علی اکبر می دهم و راضیم به رضای خدا، روز رفتنش فرا رسید وقتی عازم شد دلم بد جوری گرفته بود انگار این رفتن برگشتی در پی نداشت. یداله رفت و قلب و روح مرا هم با خود برد. لحظه ای از فکرش غافل نبودم. حدود یک ماه یا یک ماه و نیم بعد که نزدیک عید فطر بود بعد از نماز دلشوره ی بدی به جانم افتاد طوری که حالم بد شد، وقتی سر مزرعه زن همسایه گفت:ملک تاج خانم چه شده گفتم: نمی دانم ولی کمی که حالم بهتر شد دوباره به مزرعه رفتم. مشغول درو کردن گندم بودیم که از دور یک ماشین نظامی وارد روستا شد. با دیدن ماشین انگار دلم ریخت بعد از کمی یک نفر آمد و گفت :مادر شوهرت پایش سر خورده و شکسته، زودتر به خانه بیا با این که می دانستم دروغ می گوید ولی رفتم وقتی به خانه رسیدم دیدم حیاط را همسایه ها تمیز کرده اند و زن همسایه آن قدر گریه کرده که چشمانش سرخ شدهاست. وقتی وارد خانه شدم دیدم همه جمع هستند از هر کس می پرسیدم چه شده جوابم را نمی داد. من اصلا فکر نمی کردم که برای یداله اتفاقی افتاده باشد بلکه نگران پسر بزرگم بودم که دیدم از اتاق بیرون آمد و گفت: مادر یداله شهید شده با این حرف انگار آب سرد بر سرم ریخته باشند نشستم و زار زار گریه کردم. بیشتر از آنکه شهادت یداله دلم را بسوزاند،بی پدری او دلم را می سوزاند که چه روز ها ی سختی را از سر گذرانده بود.

        وقتی جنازه اش را تحویلمان دادند رفتم که پسرم را برای آخرین بار ببینم.یداله در 22 ماه رمضان به دنیا آمد و در 22 ماه رمضان هم به شهادت رسید.


برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده