روایتی از همسر شهید «کریم اله اصولی»؛
دوشنبه, ۲۶ شهريور ۱۳۹۷ ساعت ۱۶:۳۳
شهيد کريم اله اصولي در چهارم مهرماه سال 1334 در مغان متولد شدو در تاریخ پنجم شهریور 1363 در منطقه عملياتي شلمچه به شهادت رسيد.
به گزارش نوید شاهد اردبیل؛ در ذیل خاطرات همسر شهید بزرگوار «کریم اله اصولی» را می خوانید:

شهيد کريم اله اصولي در چهارم مهرماه سال 1334 در مغان متولد شد وي سومين فرزند خانواده بود و دريک خانواده 11 نفري بزرگ شد و پرورش يافت.
پدرش حسين اصولي بي سواد و به کشاورزي و دامداري مشغول و مادرش زبيدا اختري به خانه داري و تربيت فرزندان مشغول بود.
بنا به اظهارات همسر شهيد درآن زمان پدر شهيد به کشاورزي و دامداري مشغول بوده وجزء سرمايه داران مغان بوده و از نظر وضعيت اقتصادي و اجتماعي در جايگاه خوبي قرار داشته است.
چون درآن زمان مهد کودک وجود نداشت شهيد تا شروع تحصيلات ابتدايي به مهد کودک يا مکتب خانه نرفته بود.
خانواده شهيد درکل از نظر وضعيت اقتصادي در رفاه بودند و شغل رسمي پدر ايشان کشاورزي و دامداري بود. محل زندگي ايشان در روستاي اودلو ازتوابع مغان بود و تا آخر تغييري نکرده بود ، اولين روز مدرسه ايشان توسط پدرش درمدرسه روستاي اودلو به تحصيل مشغول شده بود.
دراين دوره سني ايشان مثل همه بچه هاي روستا به کارهاي پدر و مادر و خانواده کمک مي کرد و بعد از آمدن از مدرسه بعضي وقتها با دوستان خود بازي مي کرد ولي اکثر اوقات خود را در کارهاي دامداري و کشاورزي مي گذراند.
چون از اول وضعيت اقتصادي خانواده خوب بود باگذشت زمان نيز بهتر مي شد .دوران راهنمايي را شهيد در مدرسه واقع در گوگ تپه آغاز کرد سال شروع دوران راهنمايي 1347 و سال اتمام آن سال1350 بود.
با اتمام دوران راهنمايي وي وارد عرصه جديدي از تحصيل شد شهيد دوران دبيرستان را نيز در دبيرستان گوگ تپه مغان آغاز کرد.
بعد از اتمام تحصيلات خود در دوره ي دبيرستان به خدمت سربازي رفت شهيد کريم اله هميشه نمرات خوبي دردرس خواندن مي گرفت و استعداد خوبي داشت، او هميشه درکارهاي کشاورزي ودامداري به پدرومادرکمک مي کرد.
او هميشه مطيع خواسته هاي پدر و مادر خود بود و به هيچ وجه از آنها نافرماني نمي کرد . اگر يک روز هم درخانه سپري مي کرد بيکار نمي ماند. به پدرش کمک مي کرد ، اگرمادرش مي گفت چيزي نياز دارم وي با تراکتور مي رفت و از بيله سوار و گرمي خريد مي کرد .
رابطه ايشان باخويشاوندان و همسايگان نيز خيلي خوب و صمیمی بود. وي فردي منطقي وخوش اخلاق بود و هيچ گونه کينه و کدورتي از کسي به دل نمي گرفت،خيلي مهربان و دست و دلباز بود چنانچه کسي از او چيزي مي خواست حتي اگر در جيبش صد تومان نيز داشت آن را به او مي داد و خيلي تلاش مي کرد تا مشکل آن شخص را حل کند.
درآن سنين دوستان او اکثراً از خويشاوندان و همکلاسي هاي خود او بودند که آنها افرادي منطقي وموفق بودند. بيشترين احترام را دردوران عمرخود به پدر و مادر خود قائل بود و هيچ موقع موجب ناراحتي آنان نشد.
در بين آشنايان هميشه مورد احترام بود به طوري که همه سخنان او را قبول داشتند ، شهيد کريم اله بعد از اتمام تحصيلات متوسطه خود به خدمت سربازي رفت بعد ازاينکه خدمت سربازي اش تمام شد در اداره جهاد در قسمت راه سازي مشغول به کار شد و اکثر دوستان وي از کارکنان جهاد بودند .
کريم اله خيلي فرد صبوري بود در مقابل مشکلات زندگي مقاومت و ايستادگي مي کرد و اصلاً اعتراضي نمي کرد و حرف دلش را با کسي درميان نمي گذاشت ، بزرگترين آرزوي او تربيت اولادسالم و به رفاه رساندن خانواده خود بود که با شروع جنگ اين آرزو کم رنگتر شد و جايش را به آرزوي شهادت در راه خدا و مبارزه با ظلم و استبداد داد.
شهيد کريم اله فردي مومن و معتقد و مهربان بود او هميشه و درهمه حال احترام بزرگترها را نگاه مي داشت و سعي مي کرد که درحق همه خوبي کند به قدري خوب بود که بين همسايه ها و پدرو مادرش فرقي قائل نمي شد به حدي احترام بزرگترها را داشت که در پيش والدین با من(همسرش) حرف نمي زد موقعي که او به شهادت رسيد فرزندش يک ساله بود اصلا" جلوي پدرش بچه اش را بغل نميکردخيلي احترام بزرگترها را داشت او حتي حقوقش را نيز تقديم پدرش مي کرد . من که از او خيلي راضي هستم . به برادران و خواهران و به همه فاميل نيز احترام مي گذاشت .
نظرش درمورد جنگ معلوم بود دوست داشت جنگ و جبهه که رفت شهيد بشود وي با ميل خودش به صورت داوطلبانه به جبهه رفت .از بارزترين اخلاق وي ميتوان تواضع و دست و دلبازي او رانام برد.
يک روز که مي خواست به جبهه برود من نگذاشتم رفتم پيش حاج آقاي قشنگي که روحاني بود و در جهاد بود و گفتم که او مي خواهد به جبهه برود حاج آقا نگذاشته بود از روي عصبانيت گفتم اگر مي خواهي بروي بچه ات راهم با خودت ببر بالاخره نرفت.
چند وقت گذشت يکبار مخفيانه رفته بود که اعزام بشود پسرم ر ا برداشتم و رفتم جلوي هنگ ژاندارمري ديدم مي خواهند سوار ماشين بشوند گفتم کجا مي روي گفت ماموريت دارم مي خواهم به مدت سه ماه به جبهه بروم گفتم پس تکليف من چيست گفت ناراحت نباش برمي گردم گفتم اگررفتي و برنگشتي چي گفت هيچي . بالاخره من حرف را از زير زبان او کشيدم و فهميدم که اعزام فردا صبح ساعت 8 است .
فردا رفتم موقعي که وي مي خواست برود براي اينکه مانع رفتن او شوم گفتم بيا اين بچه ات مرا طلاق بده و برو بيشتر از اين راضي نشو من عذاب بکشم خيلي آدم با حيا و آبروداري بود،گفت: پيش آنها آبروي مرا نبر . رئيس کاروان شان آمد و گفت بچه ات را بردار و برو ده روز مي ماند و برمي گردد گفتم نه قبول نمي کنم حتي يک ساعت هم تحمل ندارم .
بالاخره برگشتيم سه روز با من حرف نزد بعد از سه روز مرا درخانه پدرم گذاشت و گفت:مأموريت دارم بايد بروم تبريز شما همين جا بمانيد خودم مي آيم دنبالتان. موقع رفتن مدام پشت سرش را نگاه مي کرد و مي رفت بچه هم که در بغل من بود گريه مي کرد بالاخره او رفت جبهه ، چند روزي گذشت.
يک روز پدرم آمد و به مادرم گفت که آماده شو بايد کوچ کنيم اما کوچ بهانه بود وقتي رسيديم خانه ، همان برادرم که با وي خيلي صميمي بود جلوي مادر آمد و مرا بغل کرد و بهبود (فرزندم) را در آغوش کشيد و گريه کنان گفت که کريم شهيد شده .روز عيد قربان جنازه اش را تحويل دادند .
خيلي با همه با حرمت رفتار مي کرد و درخانه شان نوکر و کنيز داشتند هميشه به نوکرشان مي گفت که بالا بنشين وخودش پايين مي نشست به مادرش مي گفت سعي کن ازآن غذايي که درست مي کني به آنها هم بدهي . آدم دلسوزي بود ازهرکسي درمورد کريم بپرسي دردشت مغان از اين سرتا آن سر، همه از خوبي او مي گويند و تعريف مي کنند آزارش حتي به يک پرنده هم نرسيده بود ،ورزشکارهم بود در انقلاب 50 نفر جلوي او نتوانسته بودند طاقت بياورند روي دستش نشانش مانده بود .
آن زمان که ضد انقلاب ها روي ديوار ها شعارمي نوشتند کريم با آنها درگير شده بود و آنها روي دستش چاقو کشيده بودند و روي دستش نشان چاقو مانده بود من چون سواد نداشتم ازاو پرسيدم که شاه رژيم سابق چگونه بود و رژيم کنوني چطور است وي براي من توضيح مي داد که به طورمثال پيغمبر که آن زمان جاده را آسفالت کرده بود شاه آن آسفالت ها را کند و همه جا را ويران نمود امام آمد و آن ويراني ها و خرابي ها را درست کرد با اين مثال به من فهماند که اين رژيم بهتر از رژيم سابق است .
مشخصات همسر شهيد
فرحناز رستمي گوسفنداري ، همسرشهيد، نقل مي کند که ما آن زمان در شاطر گنبزي زندگي مي کرديم و ييلاق داشتيم يک روز من رفته بودم که از چشمه آب بياورم شهيد هم آن زمان در جهاد کار مي کرد و در آنجا راه کشي مي کردند مرا آنجا ديد و سه چهار روز بعد عمو و پدر و مادرش را براي خواستگاري از من فرستاد پدرم خواست تا تحقيق کند . عمويش گفت ديگر نمي توانم بروم و برگردم چون آن زمان وسيله نبود .
بالاخره پدرم موافقت کرد و چند روز بعد پدر و مادر و همان عمويش آمدند يک انگشتري آورده بودند که مرا نامزد کردند، بعد از شش ماه آمديم تا در دفترخانه حاج ذاکر عقد کنيم عاقد اعتراض کرد و گفت: که من نمي توانم اينکار را بکنم چون من 13 سال داشتم و او 29 يا 30 سال پدرم گفت حاج ذاکرمن حرف زده ام ونمي توانم حرفم ر اپس بگيرم بالاخره درآنجا عقد کرديم ميزان مهريه من 10000 تومان بود شش ماه نامزد ماندم بعد از شش ماه ازعقدم گذشته بود که آمدند وبراي من عروسي گرفتند.
اواخرتابستان بود و اوايل پاييز راه به قدري گلي بود که در آنجا مرا سوارتريلي کردند و بردند به قشلاق اله وردي که قشلاق خودشان بود.
وي آن زمان در پارس آباد در جهاد کار مي کرد. درسال 61 ازدواج کرديم و ماحدود دو سال باهم زندگي مشترک داشتيم . موقعي که ازدواج کرديم پدر ايشان وضع مالي اش خيلي خوب بود به دامداري مشغول بوده وجزء سرمايه داران مغان بوده و ازنظر وضعيت اقتصادي و اجتماعي درجايگاه خوبي قرارداشتند. وحقوق جهاد نيز بردرآمدمان اضافه مي شد .وي درزندگي مشترکش نيز فردي خوشرفتار ، خانواده دوست ، منطقي وداراي شخصيت اجتماعي بالايي بود.
بعد از ازدواجمان معمولا" در اوقات فراغت به کارهاي خانه مي رسيد و درکارهاي مزرعه و پرورش دام به پدرش کمک مي کرد. ايشان داراي روح لطيف و ظريفي بود وداراي عواطف خاصي بود ، دل رئوف ومهرباني داشت ، به خانواده اش خيلي علاقه داشت ووي آدم باحيايي بود اگرهديه اي براي من مي گرفت به مادرش مي داد تا مادرش آن را به من بدهد. درطول زندگي مشترکمان صاحب يک فرزند پسر شديم که درموقع شهادت وي پسرم فقط يک سال سن داشت.
کريم اله دروصيت نامه اش نوشته بود که دوساعت مرابراي زن وبچه ام مهمان مي دهيد آقاي مروج که امام جمعه اردبيل بود ودو خانم که دربنياد شهيد کارمي کردند که يکي خانم زکيزاده وديگري که اسمش يادم نيست آمدند ومرا بردند به مسجدآقا.
آقاي مروج آمد وگفت تو براي او نامحرمي جلوتر نرو. گفتم حاج آقا گفتند که دوساعت بگذاريد بماند. وي گفت که نه تو خودت عقب بمان وبچه اش را روي سينه اش بگذار . من از دورديدم که ترکش ازپشت گردنش خورده بود وخون کمي از دماغش آمد ه بود. خيلي خاکي وصورتش تيره شد ه بود ونمي دانم که حتما" اينقدر روي خاکها تلاش کرده بود تا خودش را نجات دهد آن طورشده بود .
بالاخره بعد از شهادت او آمدم پيش پدرم و از آنجا آمدم خانه و غيره درست کردم و به همراه پسرم زندگي کردم. بعد از شهادت او اعصابم ناراحت شد به پدرم مي گفتم که برويم وبيمارستان ها را بگرديم شايد پيدايش کرديم با اينکه جنازه اش ر اديده بودم ولي باور نمي کردم.
بالاخره شهيد کريم اله اصولي درتاريخ 5/6/1363 درمنطقه ي عملياتي شلمچه به شهادت رسيد ازنحوه شهادت وعملياتي که وي درآن به شهادت رسيده بود اطلاع دقيقي دردست نيست . او ازجهاد وبه صورت داوطلبانه به جبهه اعزام شد ه بود وبه آرزوي قلبي خود که همان شهادت بود رسيد.
مزاراو درگلزارروستاي اودلو کندي مي باشد.
روحش شاد ويادش گرامي باد
برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده