از بین شهدای عملیات غرور آفرین کربلای 5 سخن از شهیدی است که از زمان اعزام به جبهه هموراه می گفت: « این بار نوبت من است ... روزی بیست خواهم گرفت.»

لاله های کربلای 5/ شهید حجت ایرانی جم

به گزارش نوید شاهد اردبیل، شهید حجت ایرانی جم ششم مرداد ماه سال 1341 در کوچه زینال شهر اردبیل به دنیا آمد. او فرزند سوم خانواده بود.

تحصیلات مقاطع ابتدایی و راهنمایی اش را سال در مدرسه سیزده آبان اردبیل به پایان رساند و و دوره دبیرستان را در صفوی سابق گذراند.  چون علاقه خاصی به کشور داشت در انجمن اسلامی مدرسه انتظامات نمونه ای بشمار می وقتی جنگ تحمیلی اوج گرفت راهی جبهه های حق علیه باطل شد و تا دم شهادت تحصیلاتش را در منطقه ادامه داد.

به گفته برادرش، حجت آدم خنده رو و در پشت جبهه در پایگاه و کوچه با بچه ها خیلی صمیمی بود. در جبهه نظافت چادر را بر عهده می گرفت حتی چراغ های نفتی خراب را تعمیر می کرد که مبادا دور انداخته شوند.

لبیک به امام

فرمایش امام امت در او اثر زیادی می گذاشت و بیاد داریم زمانی که حضرت امام ره فرمودند: "برای جهاد اجازه پدر و مادر جایز نیست". او دستور امام را ملاک خود قرار داد و بلافاصله عزم جبهه های مبارزه با کفر شد.

همیشه از پایگاه بدون اینکه اینکه پدر و مادرم خبر داشته باشند به جبهه می رفت ولی در آخرین اعزامش با هم رفتیم به خانه و از پدرم کسب اجازه کرد، به من گفت: این بار نوبت من است.

عزیزه قهرمان پور مادر شهید در خاطراتی از فرزندش چنین می گوید: چند روزی از رفتن حجت می گذشت، رادیو مدام خبر از عملیات می داد و ما نگران نبودیم، چون حجت تقریبا در هر عملیاتی شرکت می کرد، اگر خودش خبر داشت قرار است عملیاتی صورت گیرد بی خبر از ما می رفت و بعد از چند روز خبر می فرستاد که در جبهه هستم .

لاله های کربلای 5/ شهید حجت ایرانی جم

کبوتر بهشتی

سال 1365 یکی از روزهای اسفندماه بود و در مسجد زینبیه برای شهدا مجلس ترحیم گرفته بودند و من برای شرکت در این مجلس آماده می شدم که زنگ در به صدا در آمد، وقتی در را باز کردم دو تا آقا را دیدم که پست در ایستاده اند  بعد از سلام احوال پرسی سراغ پدر حجت را گرفتند ولی پدر حجت در منزل نبود و رفتند و من هم به مجلس ترحیم رفتم.

  بعد از مجلس وقتی به منزل رسیدم دیدم که خانه ما روضه می خوانند آن زمان دلم فرو ریخت فهمیدم حجتم شهید شده است. خواستم به سرم بزنم و گریه کنم ولی با خود گفتم: استفر ا... من چه کار دارم می کنم . مگر من خودم این هدیه را برای خدا تقدیم نکردم پس نباید گریه کنم .

با روی خندان پیش پدر حجت رفتم و به او گفتم که قربانی که در راه خدا دادی قبول باشد او نیز به من گفت: " قربانی تو هم قبول باشد."  زمان تشیع پیکر پاکش همراه همه مردم شعار می دادم: " کبوتر بهشتی" .

بعد از چند ماه حجت به خوابم آمد. دیدم که در حیاطمان یک درخت بلند و تنومند وجود دارد و بالای آن دو کبوتر زیبا شبیه کبوتران بهشتی نشسته اند. یکی از آن کبوترها آمد روی شانه ام  نشست، پرسیدم اسم تو چیست؟ گفت اسم من حجت است. گفتم آن کبوتر که بر بالای درخت نشسته کیست؟  گفت: او را نمی شناسم و بعد هر دو کنار هم پر کشیدند و رفتند.

روزی که بیست گرفت

حجت خط خوشی داشت و بسیار خوب می نوشت هر شهیدی که می آمد حجله او را حجت تزیین می کرد و پلاکارت شهیدان را او می نوشت. قبل از شهادت برای خود نیز پلاکارتی نوشته بود گویی می دانست که روزی به گفته خودش بیست خواهد گرفت.

 وقتی از جبهه می آمد می گفتم: حجت از جبهه چه خبر می گفت: " مادر خبری نیست باز نمره ام بیست نشد" می گفت: "روزی بیست خواهم گرفت". بالاخره خداوند در عملیات کربلای 5 بیستی که شایسته حجت بود به او داد و او را به آرزوی دیرینه اش رساند.

انتهای پیام./

برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده