روحانی شهید "طهماسب اسدی" از دیگر لاله های به خون خفته عملیات کربلای 5 است که به گفته مادرش، خانواده بعد از بارها زاری و التماس با رفتن فرزندشان به جبهه موافقت کردند. با این شهید در نوید شاهد اردبیل بیشتر آشنا شوید.

لاله های کربلای 5/ روحانی شهید طهماسب اسدی

به گزارش نوید شاهد اردبیل، روحاني شهید طهماسب اسدي سال 1346 در روستاي "قنبرلو" از توابع شهرستان گرمي به دنیا آمد دوران شیرین کودکی را در کوچه باغ هاي شاداب و سرسبز روستایشان در دامن پر مهر و محبت والدين متدين و متعهد سپری کرد.

به دلیل نبودن مدرسه در روستای قنبرلو سختی راههای دور و نزدیک روستاهاي همجوار تحمل کرد و دروس دوران ابتدائي و راهنمایي را به پايان رساند.

به دلیل علاقه داشتن به روحانی بودن تصميم گرفت جاي پاي علما بگذارد و با عشق و علاقه قلبي وارد حوزه علميه شد و مشغول گذراندن دروس اسلامي شد. او همگام با تحصيل در حوزه علميه، به فعاليتهاي سياسي و اجتماعي و انقلابي روي آورد و به همکاري با سپاه پاسداران انقلاب اسلامي پرداخت.

سعادتش را در جبهه رفتن می دانست

سلیمه فیضی در خاطراتی در فرزند شهیدش می گوید: وقتی برای اولین بار  طهماسب می خواست به جبهه برود، پدرش خیلی ناراحت بود و اجازه نمی داد. هر چقدر اصرار و التماس می کرد راه به جایی نمی برد. بالاخره سراغ من آمد، دستش را دور گردنم انداخت و در حالی که گریه می کرد، گفت: " مادر جان! شما را به خدا از پدرم رضایت بگیرید، اگر سعادت و خوشبختی مرا می خواهید، اجازه بدهید جبهه بروم. خواهش می کنم او را راضی کنید.

 من نیز گریه ام گرفت. او را در آغوش گرفتم و نوازشش کردم با وجود  آنکه تا آن لحظه منم مخالف جبهه رفتنش بودم، اما با دین شوق و اشتیاق او  اینکه خوشبختی اش را در جبهه رفتن می دید، نظرم عوض شد.

لاله های کربلای 5/ روحانی شهید طهماسب اسدی

قربانی اسلام و قرآن

این مادر شهید چنین ادامه می دهد: من به راهی که طهماسب برگزیده بود ایمان آوردم و تحسین اش کردم. به سراغ پدرش رفتم و بعد از بحث و گفتگوی فراوان عاقبت به او گفتم:« ما چهار فرزند داریم، از میان آنها سه فرزند  مان برای تو و طهماسب برای من باشد که من هم او را در راه اسلام قربانی می دهم». این حرف پدرش را راضی کرد و هر دو با اشتیاق طهماسب را راهی جبهه کردیم.

 طهماسب زمان اعزام به جبهه با خواهش و تمنا گفت: « مادر ! خواهش می کنم قول بده آخرین درخواست مرا اجابت کنی و اگر شهید شدم حتی در تشییع جنازه ام نیز شرکت نکنی و شیون و زاری ننمایی تا مبادا دشمنان را خوشحال و شادمان  شوند». چند ماه بعد از طهماسب فرزند دیگرم  را راهی جبهه های جنگ کردم.

خبر شهادت

مادر صبور این شهید از لحظه خبر شهادت فرزندش چنین می گوید: دی ماه سال 1365 در منزل نشسته بودم یکی از آشنایان خبر شهادت فرزندم را آورد. اما نمی دانست کدامیک از آنها شهید شده است. چادر سر کردم و راهی سپاه شهر شدم. در بین راه یکی از دوستان طهماسب را  دیدم.  پرسیدیم آیا می دانی کدامیک از بچه هایم شهید شده است؟ از همانجا به منزل بازگشتم و بخاطر قولی که به طهماسب داده بودم به تشییع پیکرش هم نرفتم و آرام در گوشه ای از خانه بدون اینکه کسی بفهمد برایش گریستم.  وقتی پیکرش را مقابل منزلمان  آوردند. اشکهایم را پاک کردم و تنها با یک بوسه در پیشانی اش بدرقه اش کردم.

انتهای پیام./

برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده