دوست شهید «عبدالرضا نصیر باغبانی» برایمان روایت میکند: «به دل کوه که زدیم بساط نهار پهن کردیم بحثمان به سمت جبهه، منطقه و عملیات رفته بود.ناگهان عبدالرضا با بغضی در گلو گفت: «اگه این دفعه عملیات بشه و مجبور به عقب نشینی بشیم من دوست ندارم برگردم» از او پرسیدیم: «چرا؟» گفت: «حقیقتاً دیگه خجالت میکشم تو روی مادرای شهدا نگاه کنم، دیگه طاقت ندارم مادراشون آشفته و دلواپس مدام بیان و بپرسند که پسرمو ندیدی؟! شهید شد؟ اسیر شد؟ تو رو خدا خبری ازش نداری؟»